خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی


خداوند به درون آمد

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی

وقتی به معتادان گمنام آمدم، فکر نمی کردم سی ساعت بدون مواد دوام بیاورم ، چه رسد به سی سال. سخت نگران بودم که NA به دردم نخورد. پیش از آن ، مذهب و روان پزشکی و زندگی نظامی را امتحان کرده بودم.

از آن جایی که مدتی در ارتش بودم، خیال می کردم دولت باید و می تواند مرا نجات بدهد، اما نتوانست تک و تنها بودم که پا به اولین جلسه معتادان گمنام گذاشتم ، پشت سرم زندان بود و مریض خانه و خشونت و گداخانه و مادر بیماری که با بن غذا و صدقه های دولتی روزگار می گذراند، و پدری که ما را ترک کرده بود. دو سه نفر از اعضا مرا به خانه ای بردند که در آن معتادان پاک دیگری زندگی می کردند. چندین روز نه می توانستم بخوابم نه غذا بخورم، اما بالاخره پیام بهبودی را گرفتم.

یکی از موهبت هایی که در NA نصیب من شده، عاشق شدن و ازدواج با همسرم است. ما بیست و شش سال است که با هم زندگی می کنیم، و در تمام این سال ها به هم وفادار بوده ایم. من قبل از این که با همسرم آشنا بشوم، آدم بسیار خشن و بی ملاحظه ای بودم، و اگر توانسته ام رابطه ای با همسرم داشته باشم بدون هیچ شکی ناشی از کار کردن قدم هاست.

پنج سال که از شروع ارتباط مان گذشت، همسرم ، گفت که احتیاج به نزدیک شدن بیشتری دارد. آن موقع فکر کردم کاش مثلا یک میلیون دلار پول از من خواسته بود . فراهم کردن این برایم راحت تر بود. صحبت بر سر این بود که خود واقعی ام را به او نشان بدهم. قدم ها این شجاعت را به من داده که با به انسان دیگر صادق و بی ریا باشم.

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی

علاوه بر این، معتادان گمنام نه تنها توانایی حفظ شغلم را به من داده، بلکه باعث بوده بتوانم تلاش کنم و در شرکت مان از یک کارمند جزء، به معاونت رئیس برسم. من تا کلاس نهم بیشتر تحصیل نکردم، بنابراین رسیدن به معاونت یکی از شرکتهای معتبر صنعتی، موفقیت بزرگی بود. سر کارم غیبت نکردم، و منظم و قابل اعتماد بودم. وقتی سر این کار رفتم زیاد مهم نبود که قرار است قبولم کنند ، یا ترفيع بگیرم یا استخدامم کنند یا اخراجم کنند، اصل قضیه پاک ماندن بود و تلاش برای همگامی با حقیقتی که در قدمها یافته بودم.

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی
دو سال که از شروع به کارم گذشت، شرکت مان یک روانشناس بالینی استخدام کرد تا ته و توی کار همه را در بیاورد. به زنم گفتم به زودی خواهند فهمید من چه جور آدمی بوده ام و اخراجم خواهند کرد.

روزی که قرار بود به سراغ این آقای روان شناس بروم، به خودم گفتم به طرف دروغ خواهم گفت؛ اما وقتی سئوال هایش را شروع کرد، چیزی شبیه ترازنامه قدم چهار را برایش بازگو کردم.

دست آخر او گفت مدیران کمپانی باید چیزهایی را که من به او گفته ام بدانند، اما یک چیز دیگر را هم حتما به آنها خواهد گفت به این که در تمام مدتی که او مشغول این کار بوده، هیچ وقت ندیده کسی این همه با درستی و صداقت همه چیز را روی دایره بریزد.

از من تشکر کرد، و گفت اگر خودش تصمیم گیرنده بود بیدرنگ استخدامم می کرد. من از موهبت خدمت کردن و ادای دینم به انجمن نیز بهرمند بوده ام. یکی از تکان دهنده ترین اتفاق هایی که برای من افتاد، موقعی بود که معطل مانده بودیم و سخنران برای یک جلسه H & I نداشتیم، و در نتیجه ناچار شدم گردانندگی پنلی را که در بخش سم زدایی یک بیمارستان برگزار می شد خودم به عهده بگیرم.

مدت پاکی ام کم نبود، با این همه باید خودم را مجبور می کردم که بروم آنجا. یک پنل مختلط بود و برای معتادانی برگزار می شد که علاوه بر اعتیاد، بیماری دیگری هم داشتند . اغلبشان مشکلات جسمی داشتند و خیلی هایشان از کهنه سربازهای زمان جنگ بودند. همین طور که داشتم میز نشریات را می چیدم بنا کردم به گرفتن روزنامه این و آن، چون ترسیده بودم ، و این کار به نوعی تسکینم می داد. مردی می آمد تو ، و من به خودم می گفتم «من از این خلاف کارتر بوده ام زنی می آمد تو و من می گفتم «این یکی حتما فکر می کند من خیلی پپه ام.»

بعد، شخصی به درون آمد؛ به هیئت مردی که ظاهرا از دارو دسته سابق خود من بود ،خال کوبی هایش مثل من بود، موهایش را مثل من شانه کرده بود، و تنها فرقش با من این بود که دو نفر بهیار همراهی اش می کردند.

از آن آدمهایی بود که به شان می گویند معتاد منگ ، یک سرم هروئین طبی توی دستش فرو کرده بودند، و به این ترتیب او تا آخر عمر منگ می ماند. در درون این مرد، ذهنش داشت مثل ساعت کار می کرد؛ اما در ظاهر آدم مات و منگی بود که آب از گوشه دهانش راه افتاده بود.

این مرد حتی نمی توانست با کسی حرف بزند، چه رسد به این که تلفن را جواب بدهد یا سئوال های قدم ها را بنویسد. ترازنامه این یکی را چه طور می خواستم بگیرم؟ آن وقت، ناگهان به طرز غریبی فهمیدم که ما در این ماجرا همه مثل هم هستیم، و فقط به لطف خداست که من جای این مرد نیستم.

فهمیدم تنها کاری که احیانا می توانم در حق این مرد بکنم، این است که در مواقعی که انگار زورم می آید ترازنامه ام را بنویسم یا تلفن را جواب بدهم، به فکر او باشم. آن شب در بیمارستان وقتی من حرف میزدم، اشک از چشمان او جاری بود . این مرد زندگی مرا تغییر داد.

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی
بیست و دومین سالگرد پاکی ام را که جشن گرفتم، چند مشکل برایم اتفاق افتاد. اول این که بعد از بیست سال کار در آن شرکت، مشمول برنامه تعدیل کارکنان شدم. حکمم را دادند و چند ساعت بعد، کار تمام بود.

احساس طردشدگی، شرمندگی و خجالت می کردم. یک هفته گذشت و مادر زنم که خیلی دوستش داشتم، مرد. خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی

بعد یکی از اعضای خانواده زنم او را کتک زد، و من تمام قدرتم را جمع کردم که متقابلا طرف را نزنم. در تقریبا یک سال و نیم بعد، سخت تلاش می کردم که شغل ثابتی پیدا کنم، و به لحاظ مالی هم دچار مشکلاتی شده بودم. بعد، درست وسط جلسه با چند مدیر شرکت در مورد یک شغل حسابی، چشم هایم چپ شد و نتوانستم راست نگاه کنم.

سکته کرده بودم ، در بیمارستان، گفتند که بر اثر نوعی نارسایی قلبی سه سکته را رد کرده ام. حفره ای در قلبم به وجود آمده بود و باید روی قلبم عمل جراحی باز انجام میدادند تا بتوانند حفره را مسدود کنند و از مرگ نجاتم بدهند. سخت از خدا شاکی شدم و حس و حالم این بود که آخر من پاک نشده ام که دچار این مصیبت بشوم.

این بار هم راهنمایم به من یادآوری کرد که فراز و نشیب های زندگی را باید با تدبیر گذراند و ما از موهبت حمایت خدایی مهربان و برنامه ای برای بهبودی بهره مندیم.

جراحی که تمام شد، مرا در بخش مراقبت های ویژه بستری کردند، در حالی که انواع و اقسام لوله ها به بدنم وصل شده بود. از حالت بیهوشی که خارج شدم، درد دیوانه کننده ای داشتم.

نمی توانستم حرف بزنم، و سخت تشنه بودم. خانواده و عزیزانم در کنارم بودند، اما مشخص، یک نفر دیگر هم بود ، می توانستم تشخیص بدهم که یک مرد است . که انگار می توانست فکر مرا بخواند. اگر تشنه می شدم لبهایم را خیس می کرد، و اگر درد داشتم پایم را می مالید. خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی

بعدها متوجه شدم این مرد معتادی است که من سالها بود او را ندیده بودم. شنیده بود که من تحت مراقبت های ویژه پزشکی هستم، و به هر سختی شده وارد بیمارستان شده بود و خودش را بین خانواده من جا کرده بود، و همین طوری کارها را بر عهده گرفته بود. خانواده ام شاهد بودند که این مرد چه قدر در حق من محبت می کند . هنوز هم از فکرش احساساتی می شوم. از نظر من، این جوهر برنامه ماست.

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی
دلم میخواست می توانستم بگویم بعد از آن وضع بهتر شد. به لحاظ روحانی همین طور بود، اما از نظر جسمی مشکلات من ادامه داشت. دو سال بعد از این عمل جراحی قلب باز، تشخیص دادند که مبتلا به سرطان شده ام.

هنوز شغل ثابتی نداشتم، و معلوم شد سرطان بسیار پیشرفته است. دعا کردم و اشک ریختم و در این مورد با دیگران حرف زدم، و بعد باز تسلیم همان نیروی برتر مهربان شدم. چنین تسلیمی بسیار فروتنانه و در عین حال رهایی بخش بود. جراحی پیچیده ای انجام شد و به من گفتند سرطان کاملا از بین رفته است.

با این همه مشکلات جسمی، یکی از بزرگترین ترس های من معتاد شدن به داروهایی بود که برایم تجویز کرده بودند. کتابچه در دوران بیماری را خواندم و دارو درمانی را با نظارت راهنما و رهجوهایم ادامه دادم. معجزه این بود که اصلا دچار وسوسه مصرف نشدم.

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی
مدتی قبل معلوم شد که سرطانم عود کرده و نتیجه سه آزمایش اخیر مدام بدتر شده است. آخرین بار که سراغ متخصص غدد رفتم، به من خبر دادند که باید هشت هفته هر روز پرتو درمانی بشوم. گفتند به این ترتیب احتمالش زیاد است که سرطان من درمان بشود.

من همچنان تسلیم هستم. این ماجراها مرا به کلی تغییر داده است. با این همه، واقعیت این است که ترس و دلشوره ناشی از تشخیص ابتلا به سرطان و عمل قلب باز، به پای دلهرهای غریبی که من موقع ورود به NA داشتم نمی رسد.

آن ترس و تنهایی و جدا افتادگی که در آن زمان احساس می کردم بسیار وحشتناک تر از احساساتی است که اکنون درگیرش هستم. دوستان من در NA مخصوصأ قدیمی ترها، در این قضایا همیشه یار و همراه من بوده اند.

البته بعضی از رهجوهایم هم از من دور شده اند . مثلا یکی شان که وقتی قضیه سرطانم را برایش گفتم، سخت جا خورد و گفت: «غیر ممکن است! پدر من هم همین بلا را سرمان آورد!»

من از سابقه زندگی او با خبر بودم. بنا کرد به گریه کردن و می خواست برود، و من گفتم: «ببین، خودت میدانی که مشکل از تو نیست.»

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی
بی تردید سر و کار داشتن با هر نوع بیماری دشوار است. وقتی پروستات و غدد النفاوی و سایر اعضای آدم را در بیاورند، انسان دچار مشکل می شود. من و همسرم فرزندی نداریم، ولی باز این قضیه که دیگر نمی توانم بچه دار بشوم مرا ناراحت کرد.

سخت سرخورده شده بودم. همه این مشکلات با هم به من هجوم آورد. ناگزیر بودم هر طور شده تسلیم این واقعیت بشوم که من دیگر بچه دار نخواهم شد، و کسی نخواهد بود که نام مرا ادامه بدهد. حسی که بر اثر این جریانات در من ایجاد شده، نوعی نیاز شدید به خدمت کردن است .

نه تنها خدمت به انجمن NA که من سخت به آن عشق می ورزم، بلکه به تمام بشریت. موهبت این همه سال پاک ماندن، باعث شده من به سال خوردگی برسم و چیزهایی را تجربه کنم که هر انسانی ممکن است با آن روبه رو شود: مشکلات جسمی، افت و خیزهای مالی، درگیر شدن خانواده و دوستان با مشکلات و تحولات روزگار، و بالاخره مواجه شدن با فناپذیری این جسم خاکی.

من در گذر سالیان، این اقبال را داشته ام که همه جور پست و بلند روزگار را ببینم، اما بدون قدم ها، بدون خانواده NA، و بدون اصولی، یاد گرفته ام، طی کردن این فراز و نشیب ها و در عین حال شاد بودن، بسیار مشکل بود. من معتقدم هر قدر بیشتر در این جهان خاکی بمانم، خرد بیشتری به دست خواهم آورد، و در عین حال معتقدم این خرد عمیق تر می شود و این چرخه با رسیدن به نوعی سادگی مطلق کامل خواهد شد، که حاصل آن آزادی است.

من مصیبت زیاد کشیده ام و گاهی دلم می خواهد همه تقصیرها را به گردن خدا بیندازم و از او شاکی باشم، اما می دانم در این قضایا حرف بر سر خدا یا شاکی بودن از خدا نیست. این دشواری ها مرا با عشق آشنا کرده است.

برای من، پذیرش عشق در دوران بهبودی دشوارترین کار بوده است. از آن هم دشوارتر، خویشتن پذیری و دوست داشتن خودم است. و عجب موهبت بزرگی است محبت کردن و محبت دیدن. من سپاس گزار NA، سپاس گزار راهنمایم، و مخصوصأ سپاس گزار دوازده قدم هستم که همچنان به من درس ها می آموزند…

خداوند به درون آمد,معتاد منگ,عشق دوران بهبودی

منبع : کتاب پایه

 

Visits: 214

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!