مثل آن لحظه که باران می‌زند

مثل آن لحظه که باران می‌زند
مثل آن لحظه که باران می‌زند
05 اسفند 1404

این متن به بیان خاطره‌ای از یک عضو انجمن معتادان گمنام می‌پردازد که در راه خدمت به جلسه، دچار تصادف می‌شود. او در چهره راننده مقابل، رنج بیماری را می‌بیند و به جای خشم، او را به آغوش پرمهر جلسات راهنمایی می‌کند. این برخورد غیرمنتظره به تولد دوباره آن فرد در جاده بهبودی منجر می‌گردد.


مثل آن لحظه که باران می‌زند

امروز تصمیم گرفتم خاطره خود را از اتفاقی که در یک شب بارانی برایم پیش آمد با شما خوانندگان عزیز در میان بگذارم. اکنون مدت دو سال از پاکی من می‌گذرد و در طول این مدت، همواره به این اصل انجمن معتادان گمنام که باید خودمان را به نیروی برترمان بسپاریم و اراده او را حاکم بر تمام اعمال و رفتارمان بدانیم، کاملاً اعتقاد داشته‌ام؛ اما تا زمان وقوع این ماجرا، اراده او را به این شکلِ ملموس و شگفت‌انگیز حس نکرده بودم. در آن غروب سرد زمستانی، باران به شدت می‌بارید و هوا فوق‌العاده سرد بود. من که به شدت خسته بودم، تصمیم گرفتم زودتر به خانه بروم تا استراحت کنم و آن روز را به جلسه نروم. در واقع دلم نمی‌خواست در آن شرایط جوی با راننده‌ای بی‌احتیاط تصادف کنم، چرا که به تجربه دریافته بودم آمار تصادفات در هنگام بارندگی و سرما به مراتب بیشتر است. با همین نیت، خود را به خانه رساندم تا کمی آرامش پیدا کنم.

هنوز دقایقی از استراحتم نگذشته بود که به یاد آوردم مسئولیت تهیه چیپ برای منشی جلسه بر عهده من است. درست در همان لحظه، منشی تماس گرفت و اهمیت موضوع را یادآوری کرد. علی‌رغم خستگی و باران شدید، بلافاصله لباس پوشیدم و دوباره راهی خیابان شدم. در حین رانندگی، مدام این فکر در ذهنم می‌چرخید که اگر تصادف کنم و نتوانم به موقع به جلسه برسم، چه خواهد شد؟ حتی در ذهنم سناریوچینی می‌کردم که اگر حادثه‌ای پیش آمد، با تلفن همراه آدرس محل را به منشی بگویم تا بیاید و همان‌جا چیپ‌ها را از من تحویل بگیرد. گویی تمام وجودم برای اتفاقی که در راه بود، ناخودآگاه آماده می‌شد.

برای تویی که نمی شناسمت

به میدانی که در نزدیکی محل برگزاری جلسه بود رسیدم و درست در همان لحظه، حادثه‌ای که پیش‌بینی کرده بودم به وقوع پیوست. ناگهان ماشینی از پشت سر با شدت به خودروی من کوبید. از فرط عصبانیت در مرز انفجار بودم؛ از ماشین پیاده شدم و چند لحظه‌ای قدم زدم تا با مرور اصول بهبودی، آرامشم را بازیابم. وقتی به راننده مقصر اشاره کردم که پیاده شود، با بنده خدایی روبه‌رو شدم که به شدت ترسیده بود. در همان نگاه اول، نشانه‌های آشنای بیماری اعتیاد را در چهره‌اش دیدم. او که نه گواهینامه داشت، نه بیمه و نه حتی کارت ماشین، با صدایی لرزان گفت حاضر است خسارت را بپردازد. اما در آن لحظه، ذهن من دیگر درگیر خسارت مالی نبود؛ من به اراده نیروی برتری فکر می‌کردم که اگر تصمیم به هدایت فردی بگیرد، خود تعیین می‌کند که چه کسی، در چه مکانی و تحت چه شرایطی باید این رسالت را انجام دهد.

بدون هیچ بحثی، از آن جوان خواستم ماشینش را پارک کند و سوار ماشین من شود. در آن لحظات سکوت، حس می‌کردم خداوند مشغول انجام کار خویش است تا نقطه‌ای پایان بر غصه‌های این مسافر بگذارد. چطور ممکن بود مهربان‌ترینِ مهربانان نسبت به دردهای فرزند بیمار خود بی‌توجه باشد؟ من نمی‌خواستم با صحبت مستقیم درباره انجمن، باعث ترس یا شرمندگی او شوم، بنابراین فقط به سمت محل جلسه حرکت کردم. وقتی به مقصد رسیدیم، او با تعجب پرسید که اینجا کجاست و تاکید کرد که نیازی به کروکی کشیدن نیست و خسارت را می‌دهد. اما من به او گفتم که خداوند مهربان یک کروکی جدید برای زندگی تو کشیده است؛ نقشه‌ای که در آن تو مقصر نیستی و جاده بهبودی را به شکلی شفاف پیش رویت می‌گذارد. او با بهت و حیرت به من می‌نگریست، انگار که با یک دیوانه برخورد کرده باشد.

فرشتگان بی بال

همان‌طور که قدم‌زنان به بچه‌های جلسه نزدیک می‌شدیم، او تصور می‌کرد او را به آنجا کشانده‌ام تا بابت تصادف گوشمالی‌اش بدهیم؛ غافل از اینکه در این فضا، کسی را بازخواست نمی‌کنند، بلکه تازه وارد را با آغوش باز می‌پذیرند و به او خوش‌آمد می‌گویند. درست در زمانی که شاید حتی زمین و زمان از انسان رویگردان شده باشد، خداوند فرشتگان بدون بال خود را به سوی او می‌فرستد. اعضای انجمن با دیدن ماشین آسیب‌دیده من و حال پریشان آن جوان، او را بوسه‌باران کردند. او که خانه‌اش درست آن سوی خیابان بود و هرگز این جمع را ندیده بود، با حیرت پرسید این‌ها کیستند؟ آن شب آن جوان هم‌درد، عضوی از خانواده بزرگ ما شد.

من در جواب تمام پرسش‌های او فقط توانستم بگویم که اگر خدای مهربان بخواهد بنده‌ای را از گرداب اعتیاد نجات دهد، فرزند دیگر خود را بدون آنکه خودش بداند، وسیله‌ای می‌کند تا دیگری را به ساحل نجات برساند؛ حتی اگر آن بنده در یک شب بارانی تمایلی به رانندگی نداشته باشد. من آن شب وسیله‌ای شدم تا اراده نیروی برتر به کرسی حقیقت بنشیند و حضور خداوند را در یک قدمی‌ام، با تمام وجود حس کردم. وقتی منشی جلسه شتابان جلو آمد و پرسید که آیا چیپ‌ها را آورده‌ام، با لبخندی از سر سپاسگزاری گفتم: بله، هم چیپ آوردم و هم «چیپ‌بگیر»؛ فکر می‌کنم برای فردا به یک چیپ ۲۴ ساعته جدید نیاز داریم. این تجربه تقدیم به تمام کسانی که صمیمانه به اراده خداوند گردن می‌نهند.

برگرفته از نشریه پیام بهبودی/سال دوم/شماره ششم/بهار 1385


لینک کوتاه: https://nairan.org/fa/b/382633
دردهای مشترک برای من جاذبه بود

دردهای مشترک برای من جاذبه بود

قبلی