دردهای مشترک برای من جاذبه بود

دردهای مشترک برای من جاذبه بود
دردهای مشترک برای من جاذبه بود
03 اسفند 1404

این متن، بازخوانی صادقانه‌ای از مسیر فروپاشی تا امید است؛ داستان فردی که در دل تاریکی، با دیدن دردهای مشترک، محبت بی‌قیدوشرط و پذیرش در NA، توانست انکار را کنار بگذارد، خود را بپذیرد و راه بهبودی، خدمت و زندگی پاک را آغاز کند.


دردهای مشترک برای من جاذبه بود

نزدیک به دو سال است که به لطف خداوند و یاری دوستان بهبودی، پاک هستم و زندگی به روال NA را تجربه می‌کنم. در اولین جلسه‌ای که به NA آمدم، تنها عشق را دیدم و بس. همه برای کمک به من از هم پیشی می‌گرفتند. زمانی که برای اولین بار دو عضو قدیمی NA به من پیام دادند و آدرس جلسات را در اختیارم گذاشتند، اعتیاد خود را انکار کردم و کمک آن‌ها را قبول نکردم، چون فکر می‌کردم مشکلی ندارم.

اما چند ماه بعد دوباره همان دوستان را دیدم. این بار دیگر نتوانستم مشکل خود را انکار کنم. حدود یک ماه بود که در خیابان‌ها می‌خوابیدم و آخرین باری را که حمام کرده بودم به یاد نمی‌آوردم.

در یک رستوران ظرف می‌شستم و میز پاک می‌کردم تا غذای مجانی بخورم و کمی پول برای مصرف مواد به دست بیاورم. خیلی آشفته بودم؛ روزهای سخت و تاریکی بود. قبول کرده بودم که ویران شده‌ام، سوخته و از هم پاشیده، گویی زمین از زیر پایم شانه خالی کرده بود. بارها با خودم فکر می‌کردم آیا راهی هست؟

آن دو نفر مرا به چای دعوت کردند. با هم حرف زدیم و قرار شد فردا به یک جلسه NA بروم.

شروع یک حرکت نو

فردا شد. به سوی آدرس جلسه‌ای که داده بودند حرکت کردم. قبل از ورود به اتاق جلسه، یک نفر که نوشته «خوش‌آمدگو» روی سینه‌اش نصب شده بود، با گرمی از من استقبال کرد و بعد از روبوسی مرا در آغوش گرفت و گفت: «خوش آمدی دوست عزیز، خوب جایی آمدی…»

از این‌که کسی مرا با عشق در آغوش کشید، خیلی لذت بردم. مدت‌ها بود کسی این‌گونه به من محبت نکرده بود و مطمئن هستم تا آخر عمرم آن آغوش گرم را از یاد نمی‌برم.

وارد جلسه شدم. جو اتاق برایم سنگین اما دل‌چسب بود. آرام‌آرام و با احتیاط سرم را بالا گرفتم و اطراف را نگاه کردم. خدایا چه می‌دیدم؛ کسانی که روزی از من هم بدتر و خراب‌تر بودند، با نشاطی خاص لبخند می‌زدند. با خودم گفتم چه اتفاقی برای آن‌ها افتاده است؟ چهره‌های شاداب و مسرورشان یکی از جاذبه‌هایی بود که باعث شد در جلسات بعدی هم شرکت کنم.

به فکر فرو رفتم و به تفاوت‌های خودم با آن‌ها فکر می‌کردم. چون تحت تأثیر مواد بودم، شروع به ایرادگیری از جزوات و رهبر جلسه کردم. یکی از دوستان حاضر با لحنی مهربان از من خواست خوب گوش کنم و تا آخر جلسه صبر کنم و قول داد در پایان جلسه با من صحبت خواهد کرد. برای اولین بار، یک حرف حسابی را گوش کردم.

توجهم به مشارکت یکی از اعضا که روبه‌روی من نشسته بود جلب شد. احساس کردم از صمیم قلب حرف می‌زند. دردهایش برایم آشنا بود. او از عجزهایش می‌گفت و وقتی فهمیدم کسانی که آن‌جا هستند گذشته‌ای کم‌وبیش شبیه من داشته‌اند، احساس بهتری پیدا کردم. دردهای مشترک، یکی دیگر از جاذبه‌های NA برای من بود، چون می‌توانستم خیلی راحت به آن‌ها اعتماد کنم.

اکثر آن‌ها مثل من به خاطر تهیه و مصرف مواد کتک خورده بودند، مورد توهین و بی‌حرمتی قرار گرفته بودند، زن و بچه از دست داده بودند و خانواده‌هایی داشتند که غصه‌شان را می‌خوردند. به اجبار دروغ گفته، نقش بازی کرده و چه‌بسا بازداشت یا زندانی شده بودند.

با وجود این‌که خیلی از بچه‌ها را برای اولین بار می‌دیدم، همه با لبخند از من پذیرایی می‌کردند، انگار سال‌ها بود مرا می‌شناختند. سرانجام ماسک انکار را برداشتم و خودم را یک معتاد معرفی کردم. باز هم مرا تشویق کردند و خوش‌آمد گفتند. آن‌قدر لذت بردم که تا چند روز پیاپی مرتب خودم را یک معتاد معرفی می‌کردم و بچه‌ها برایم دست می‌زدند.

به برنامه علاقه‌مند شدم و به این باور رسیدم که من هم می‌توانم، من هم می‌توانم مثل آدم‌های آن اتاق پاک زندگی کنم و تغییر کنم. رفتن به جلسات را ادامه دادم، راهنما گرفتم، شروع به کارکرد قدم‌ها کردم و خدمت در NA را آغاز نمودم.

امروز بزرگ‌ترین افتخارم این است که یک خدمتگزار کوچک در یک انجمن بزرگ و جهانی هستم.

برگفته از نشریه پیام بهبودی/ سال دوم/ شماره ششم/ بهار1385


لینک کوتاه: https://nairan.org/fa/b/382632
تحقق آرزوی دیروز

تحقق آرزوی دیروز

قبلی
مثل آن لحظه که باران می‌زند

مثل آن لحظه که باران می‌زند

بعدی