پیدا کردن خود واقعی ام,روابط اجتماعی,نیروی برتر,درد,اتحاد

پیدا کردن خود واقعی ام

پیدا کردن خود واقعی ام,روابط اجتماعی,نیروی برتر,درد,اتحاد

به محض ورود به برنامه معتادان گمنام، اولین تمایل من این بود که اینجا مکانی است که مردم پاک می مانند.  پس از چندین سال پاکی، متوجه شدم که عضویت در N.A و زندگی در دوازده قدم، بسیار فراتر  از پاک ماندن است. بله این یک فرایند است اما بسیار ارزشمند . یکی از بزرگترین تجربیاتم از اولین روز پاک شدنم در N.A این بوده است که متوجه شدم و یاد گرفته خودم را دوست داشته باشم.

در طول روزهای مصرف مواد، و حتی قبل از آن (که از یک خانه شبیه خرابه آمده بودم) هرگز فکر نمی کردم که بخش بزرگی از مشکل من این است که از خودم بیشتر از یک غریبه در خیابان متنفرم.  انواع کارهای دیوانه کننده را انجام دادم تا سعی کنم چیزی باشم که نبودم.  چون خودم بودن به معنای پذیرفته نشدن بود. سالهای زیادی را صرف سرکوب احساساتم کردم و سعی کردم احساسات خاصی را فقط زمانی که قابل قبول بودند داشته باشم.  مواد مخدر مصرف می کردم تا درد انسان نبودن را پنهان کنم تا اینکه اصلاً نمی دانستم چگونه انسان باشم.پیدا کردن خود واقعی ام,روابط اجتماعی,نیروی برتر,درد,اتحاد

به مدت 28 سال، و (3 سال در برنامه) خودم را از دیگران پنهان کردم، زیرا اگر “واقعا” من را می شناختند از من خوششان نمی آمد و همچنین می دانستند که من خودم را دوست ندارم. اما دوستانم در N.A می‌دانستند که من خودم را دوست ندارم، زیرا آنها از زمانی که به اینجا آمده ام شاهد بیماری من بوده اند. به طور خلاصه، نفرت من از خودم قابل انکار نبود.

بعد از تمام شدن آخرین رابطه ام، شروع کردم به کار کردن روی خودم و زندگی کردن قدم ها، به خصوص سه قدم اول. نیروی برتری را در درونم شناختم که به عنوان خدای خود شناخته ام. چیزهایی که امروز می نویسم بخاطر تسلیم کامل من است وگرنه احتمالا این نامه را نمی نوشتم.پیدا کردن خود واقعی ام,روابط اجتماعی,نیروی برتر,درد,اتحاد

با اذعان به ناتوانی خود درباره همه چیز، و باور کردن و تصمیم گیری قدم سوم، عشق را شناختم. عشق به نیرویی برتری که آنقدر به من اهمیت داده که مرا از مرگ، روابط ویرانگر و نفرت از خودم نجات داد.

پس از مدتی جنگ برای پذیرفتن خواست واراده او برای زندگی ام، تسلیم این واقعیت شدم که خداوند واقعاً مرا دوست دارد و من هم او را دوست دارم.  بعد از آن بود که او را خدای خودم نامیدم. در حالی که خدای خود را دوست داشتم و می دانستم که او مرا دوست دارد، متوجه شدم که، بله، کارهای بدی انجام داده ام، اما آدم بدی نبودم. من شروع به درک چیزهای کوچک کردم، مانند اینکه با غریبه ها و دوستانم مودب باشم بدون اینکه مجبور شوم. فقط به این دلیل که خودم می خواستم.

من واقعاً شروع کردم به مشارکت بدون قید و شرط در جلسات، نه فقط برای اینکه آسیب روحی دیدم، بلکه به این دلیل که یک معتاد هستم و چیزی برای به مشارکت گذاشتن با دیگر معتادان رنج کشیده دارم. شروع کردم به تماس گرفتن با تازه وارده ها و سعی می کردم آنها احساس غریبگی نکنند.

شروع کردم به اجازه دادن به مردم برای شناختن من، مواقعی که آسیب دیده بودم نیاز به گریه کردن داشتم در حضور آنها گریستم، عصبانیت را بیان کردم  وقتی که عصبانی بودم.  وقتی احساس شادی می‌کنم، بخندم و با دیگران مصاحبت داشته باشم. شروع کردم به گوش دادن به دیگران و احساس شفقت برای آنها.

 درد، شادی یا سردرگمی، این ها همه برای من عشق است.پیدا کردن خود واقعی ام,روابط اجتماعی,نیروی برتر,درد,اتحاد

در تمام طول زندگی ام و درست در کنارم، یک خداوند عاشق، دلسوز و قدرتمند حضور داشته است. دیگر نمی توانستم چیزی بیشتر بخواهم، زیرا امروز، هر آنچه که نیاز دارم و حتی بیشتر از آن را دارم. اگر آن زمان که تازه وارد جلسات شده بودم کسی به من می گفت روزی تمام چیزهایی که امروز دارم را بدست خواهم آورد امکان نداشت که او را باور کنم. اکنون چیزی دارم که واقعاً بابت آن سپاسگزار باشم – خودم، زندگیم، خدای خودم و شما.

خدا را شکر برای حضورش.

لوری بی.

ویچیتا کی اس.

منبع: Mid America Newsteller April 1988

Visits: 388

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!