مقالات

نغمه حیات در شاهرگ من
نغمه حیات در شاهرگ من

گفتم: شنیده ام شب اول پارسال که منو کنار تیر چراغ برق کاشتی، خودت هم پشت دیوار کتابخانه تا صبح بیدار ماندی و مواظب من بودی که تمایل و صداقت مرا ببینی و هم این که نکنه وسوسه شم و برم بزنم! سکوت کرد. پس حقیقت داشت و من احمق! چه فکرها و حرف ها که پشت سرش نزده بودم. حالا فهمیدم چرا چشم هایش آن طور قرمز بود. قضاوت نابجا یکی از همون مارهای گزنده گذشته ام بود که تجربه اش کرده بودم.