گندم‌های سوخته,دیو اعتیاد,موادوتخریب,وابسته مواد,ترس و نومیدی

گندم های سوخته


گندم‌های سوخته 

    گندم‌های سوخته,دیو اعتیاد,موادوتخریب,وابسته مواد,ترس و نومیدی

به نام خدا و با سلام به مجله پیام بهبودی. اگر بچه های انجمن NA نبودند حالا باید برای من فاتحه می دادید. بیایید قبل از تباه شدن زندگی به NA به پیوندید. اواسط سال ۶۷ بود که به وسیله ی خودم و پاره ای از دوستان با دیو اعتیاد آشنا شدم. حرکت من لاک پشتی شروع شد ولی خیلی زود سرعت گرفت. گاهی با دوستان و گاهی هم تنهائی به مصرف مواد می پرداختم. حدود شش ماه جنگ و گریز داشتم و کسی از این موضوع اطلاعی نداشت. مرتب با خودم کلنجار می‌رفتم. نمی توانستم نشئه نباشم، ضمنا” می خواستم به آبرویم هم لطمه ایی وارد نشود. شنیده بودم که مصرف میوه و شربت مانع از خراب شدن چهره می شود، لذا بسیار مصرف می کردم. ولی مواد و تخریب حاصل از آن، کار خود را می کرد و به این حرف و حدیث ها کاری نداشت.     گندم‌های سوخته,دیو اعتیاد,موادوتخریب,وابسته مواد,ترس و نومیدی

بعد از شش ماه دیگر کاملاً بدنم به مواد وابسته شده بود و نمی توانستم حتی برای چند ساعت بدون مصرف، طاقت بیاورم. این جا بود که حس کردم واقعا” وارد خونم شده و ناچارا” و از روی اجبار، روز به روز مصرف را افزایش می دادم. دیگر خودم را فنا شده می دانستم مثل اینکه با یک بند پوسیده به چاه رفته بودم و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آمد. چون شغل من کشاورزی بود و حدود یک سال هم در بیابان مصرف می کردم. کسی هنوز مطلع نبود، فقط مصرف خیلی بالا رفته بود، به طوری که از صبح سر زمین می رفتم، آتش می افروختم و اعتقاد داشتم سیخ باید همیشه داغ باشد ولی همین آتش افروخته، زندگی ام را سوزاند و همین سیخ داغ، جلز ولز پوست و گوشتم را در آورد. عصبانیت دیوانه وار، طغیان گری و سرکشی و ……. تمام وجودم را فرا گرفته بود، کافی بود کسی فقط یک جمله که مطابق میل من نباشد، بگوید.

دیگر هر چه می دید از چشم خود میدید!! من و همسرم در آن زمان دارای دو فرزند بودیم، همسرم که متوجه تغییر حالات غیرعادی من شده بود و شاهد بود که من بسیار بی قرار، بی حوصله، پرخاشگر و … شده ام، سرشاخ گذاشتن با من را شروع کرده بود. دیگر از کتک زدن او خسته شده بودم. مجبور شدم حقیقت را با نیرنگ به او بگویم و اضافه کردم که: با توجه به سنگینی شغل من، اگر مصرف نکنم سکته می کنم و از بین می روم یا مبتلا به مرض قند و هزاران کوفت و زهر مار دیگر می شوم. چنانچه دوست داری شوهرت را از دست بدهی و این طفلان معصوم را با یتیمی بزرگ کنی، حرفی نیست، نمی کشم!! با این اراجیف و دودره بازی کردن ها همسرم را فریب دادم و پروانه کشیدن مواد را در منزل کسب کردم. چه توفیقی! ” من حقیقت مصرف را به او گفتم ولی فقط برای سوءاستفاده. یک معتاد یا با حقیقت کاری ندارد و یا هر وقت سراغ حقیقت می رود قصد سو استفاده از آن را دارد. بیماری من فعال بود و با بی رحمی تمام، همه رل بازی کردن ها را به من می آموخت و من هم مستعد فراگیری و اجرای فرامین در سال ۷۸ مصرف من به روزی یک و نیم مثقال رسید. گندم‌های سوخته 

خداوند فرزند سوم را نیز به من عطا کرد و چون این یکی پسر بود همیشه در گهواره خودش و در اتاق ما می خوابید. و متأسفانه چون مصرف من هم در اتاق بود این طفل کوچک و بی دفاع هم معتاد شد و به اصطلاح “بخوری گردید، بطوری که اگر یک روز در خانه نبودم، این طفل شديدا” بی قراری می کرد. همسرم که از درد من و بچه اطلاع داشت مقداری تریاک را در آتش می سوزاند و او را “بخور” می داد که موقتا آرام شود تا من خبر مرگم بیایم. کار کردن برای من بسیار سخت شده بود و کارگران مزرعه هم حرف شنوی سابق را از من نداشتند، زیرا من مزد آن ها را درست و حسابی نمی دادم. علت هم این بود که من در آمد سال آینده ام را با هر ترفندی که شده بود از خریداران گندم و جو، پیشاپیش می گرفتم و خرج می کردم. اعتیاد چنگ و دندان خود را به من نشان می داد و هر روز با ناخن های تیزش پنجه ای جدید بر روی گونه های زرد من می کشید، تنم کوفته و چهره ام خونی بود. فکر من تحت تأثیر مصرف مواد بود و فقط زندگی می کردم که مصرف کنم و مصرف می کردم که زندگی کنم. گندم‌های سوخته  

فکر ناقص و معتادگونه ی من دستور داد تا پانزده هکتار زمین زراعتی خود را بفروشم. از تمام بستگان و آشنایان دلسوز اصرار به نفروختن و از من انكار و پافشاری به فروش زمین، من فقط به پول زیادی که با فروش زمین نصیبم می شد فکر می کردم و این که با داشتن این پول، چقدر تهیه مواد آسان می شود و نه چیز دیگر بالآخره زمینم را فروختم و از روستا به شهر عزیمت کردم. بعد از سکنی گزیدن در شهر، از ترس این که مبادا بوی کشیدن مواد، همسایگان را مطلع کند شروع به خوردن مواد کردم و در تهیه و ساخت نوع قوی تر آن استاد شده بودم. تنها نقطه سالم بدنم معده ام بود که آن هم در سال ۸۲ شروع به خون ریزی کرد. به طوری که هر لحظه انتظار مرگم را می کشیدم و از خدا می خواستم اگر می خواهد به من لطفی کند موجباتی را فراهم آورد که زودتر بمیرم. وزن من از ۸۶ کیلو به ۶۲ کیلو تقلیل پیدا کرده بود و به چهره ایی تابلو تبدیل شده بودم.

از دیدن مردمی که می خندیدند و از زندگی خود لذت می بردند، هم تعجب می کردم هم عصبانی میشدم، در خانه همه با چشم حقارت مرا نگاه می کردند و کسی حوصله ی من را نداشت، همه از من بریده بودند. نه همسر و فرزندی، نه خواهر و برادری، نه دوست و آشنائی. هیچ و هیچ و هیچ. زندگی من هیچ شده بود. تهی و سرد. پر از ترس و نومیدی، گوئی دنیا به آخر رسیده بود. ولی، نه مثل اینکه کمی دیگر از دنیا باقی مانده بود. یک روز یکی از دوستان در حال بهبودی توسط انجمن، با من وارد صحبت شد و پیام بهبودی را به من داد. این که او چه گفت و من چه شنیدم از حوصله این نامه خارج است. فقط احساس کردم او به خوبی دردم را می داند، او دقیقا از همان چیزی رنج برده است که من اکنون در عذابم. خیلی ها مرا نصیحت کرده بودند و با پند و اندرز و تهدید از من می خواستند ترک کنم ولی نمی دانم چرا حرف های این دوست بهبود یافته جرقه ای به وجودم زد و باعث شد تلنگری به مغزم بخورد. با اراده خداوند به سوی جمعی هدایت شدم که آن ها را ” معتادان گمنام ” می نامیدند.

در این جمع فهمیدم امید یعنی چه؟ به سرعت به اصول انجمن پای بند شدم، راهنما گرفتم و به توصیه ی دوستان قدیمی، کارکرد دوازده قدم را شروع کردم. ۹۰ روز، ۹۰ جلسه در دستور کار من قرار گرفت. دردهای زیادی داشتم ولی پاک بودم. در زندگی ام تغییرات مثبتی روی داده است و ادامه این تغییرات رابطه مستقیمی با تمایل و صداقت و روشن بینی من دارد. تا دیروز انگشت نمای خاص و عام بودم ولی امروز در مورد کارهای بزرگ با من مشورت می شود. همه را  دوست دارم و دوستم دارند. زندگی می کنم و می گذارم که زندگی کنند. و به این باور رسیده ام که: خدا گر ز حکمت ببندد دری،  ز رحمت گشاید در دیگری.        گندم‌های سوخته,دیو اعتیاد,موادوتخریب,وابسته مواد,ترس و نومیدی گندم‌های سوخته,دیو اعتیاد,موادوتخریب,وابسته مواد,ترس و نومیدی

بچه های بهبودی را از گوشت و پوست خود می دانم. از خداوند منان امید دارم تا بتوانم همیشه با اصول انجمن زندگی را ادامه دهم و در راه بهبودی بقیه، دست محبت به طرف همدردان خود دراز کنم و آن چه را به رایگان از انجمن دریافت نموده ام در اختیار بقیه قرار دهم. به این باور رسیده ام که با انجمن همیشه، بی انجمن هرگز. ۱۴ سال و اندی زندگی خود را تباه کردم. بهار عمر من از تاریخ ۹ مرداد ۸۲ شروع شده و حال در گوشه ایی از شهر کوچک خودمان، مرودشت فارس به دعا گوئی شما دوستان عزیز بهبودی مشغول می باشم و امیدوارم پیام بهبودی به تمام معتادانی که عذاب می کشند برسد تا از جهنم اعتیاد و هلاکت ناشی از آن نجات یابند. موادوتخریب موادوتخریب

باغ جان پر گل و من خسته به زندان تنم       

 زندگی یابم اگر پنجره ایی باز کنم.

    گندم‌های سوخته,دیو اعتیاد,موادوتخریب,وابسته مواد,ترس و نومیدی

منبع: پیام بهبودی بهار1384

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!