گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

گذرگاه امید


گذرگاه امید

گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

سال 81 برای اولین بار با جلسه NA  آشنا شدم. برایم تعجب آور و کمی هم خنده دار و مضحک بود. در ظاهر تعدادی معتاد، دور هم حلقه زده بودند و هر چند لحظه، صدای کف زدن آن ها می آمد. حاضر نبودم قبول کنم آن ها برای پاکی دور هم جمع شده اند. بگذارید کمی به عقب برگردم!

بچه آبادان هستم و در همین شهر هم زندگی می کنم. به علت گرمای طاقت فرسای تابستان هر ساله خانواده ام را برای چند ماهی می فرستادم مشهد و خودم تنها می ماندم. اواخر تابستان چند روزی هم خودم می رفتم تفریح و در نهایت بدنبال خانواده می رفتم و با هم به آبادان برمی گشتیم.این کار هر ساله من بود. اما هر سال برای تفریح خودم برنامه خاصی ترتیب می دادم. یک ماه مرخصی و بعد تهیه مواد خوب برای این مدت و سپس حرکت. البته برای هر شهری هم که در آنجا و در طول مسیر تا مشهد توقف می کردم، پیش بینی های لازم در مورد جا و مکان هم شده بود، خلاصه به فرمان بیماری، همه اموال و فاکتورهای لازم را برای یک ماه مصرف بی دغدغه فراهم می کردم و به مدیریت خودم در برنامه ریزی احسنت می گفتم!!

درسال 81 گذرم به قم افتاد. با تمام زیر و بم شهر آشنا بودم زیرا در ایام جنگ تحمیلی ناچاراً از آبادان مهاجرت کردیم و به مدت 10 سال در قم ساکن شدیم. میزبان همیشگی مصرفم” سید اکبر” بود( صادقانه از خداوند برایش آرزوی توفیق و شادکامی دارم) به خانه سید اکبر رفتم، زنگ زدم، در را باز کرد به محض این که او را دیدم با شادی گفتم: “سید زود آتیش و زغالو راه بیانداز که دارم از خماری می میرم” و ضمن گفتن این جمله سعی در ورود به خانه داشتم ولی در کمال حیرت دیدم که سید از جلوی چارچوب در ورودی خانه کنار نمی رود وبا لبخندی صمیمی فقط مرا نگاه می کند. وقتی خوب به چهره اش دقیق شدم، دیدم چشمانش برق خاصی می زند، رنگ و رویی گرفته بود، به نظر می رسید که خیلی قشنگ تر از قبل حرف می زند. قبلاً کلمات را می کشید و در حین صحبت کردن مکث های طولانی می کرد و حتی گاهی، هنگام تعریف ماجرایی در کنار منقل چرت می زد و سرانجام آن داستان تکراری را نصفه نیمه می گذاشت و با سیگار روشن خوابش می برد ولی اکنون در لحن صدایش امید و انگیزه و قدرت، خودنمایی می کرد. بسیارعجیب و بهت آور بود.

خیلی محترمانه و مؤدب مطلب را رساند و گفت که دیگر مصرف نمی کند. برایم غیر قابل باور بود زیرا سید اکبر 30 سال تخریب داشت ولی باز هم از رو نرفتم و با فریاد گفتم: آقا سید، برا من کلاس نذار، منقل کجاست؟ گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

در ین لحظه چشمانش پر از اشک شد و گفت: دیگه کافیه، تخریب بس است. می خوام زندگی کنم. دیدم، نخیر مثل این که قضیه جدی است. از او خواستم تا برایم شرح دهد که چه اتفاقی افتاده، شاید به درد من هم بخورد. به محض اینکه تمایل مرا دید از جلوی دربه کناری رفت و مرا به درون خانه دعوت کرد. خیلی ساده 2 تا چای لیوانی آورد و به شرح ماجرا پرداخت.

او گفت: “انجمنی هست با حلقه هایی پر از عشق و امید و محبت و هرچه می خواهی می توانی از آن عشق برداری! بستگی به تمایل و عطش تو برای تغییر دارد.”

من که از آبادان تخته گاز کوبیده بودم تا در قم با سید اگر نشئه کنیم در آن شب خود را روی یک صندلی در جلسه انجمن گمنام در کنار سید اکبر دیدم. این هم از عجایب بود. آن چه را که دیدم و احساس کردم در اول این داستان برای شما شرح دادم. از اولین قضاوتم و افکار معتادگونه ام و طوفان اعتیاد که تمام فضای کله ام را پر کرده بود، همیشه خنده ام می گیرد. کله ای که حتی به درد زیر تریلی هم نمی خورد. نمی دانم وقتم نرسیده بوده یا خواست خداوند بود یا من نفهمیدم. به هر حال در اولین حضورم در جلسه ، دو نفر مشارکت کردند که من حرف های آنان را با برداشتی معتادگونه به نفع خودم و اعتیادم تعبیر کردم و همین کله زدن دو سال پاکی من را به تعویق انداخت و بد نیست شما هم نیز بدانید.

مشارکت کننده اول، هم درد پنجاه ساله ای بود که می گفت یک هتل چند طبقه با رستورانی در زیر آن داشته است. زندگی خوب و عالی و همه چیز بر وفق مراد بوده است. درآمد، همسر و فرزندان خوب. اما نمی دانست که چه شده که همه آن امکانات به یک باره نابود شده است. او با اشک و ناله ادامه داد که: زمانی که او را یافتند بیش از دو روز در کانال جوی آب افتاده است و رهگذران او را به بیمارستان برده بودند و بعد از” ساکشن” معده و بینی و نهایتاً زنده ماندن، پایش به انجمن NA  باز شده بود و هیچ چیز نداشت و جالب این که مرتب خدا را شکر می کرد!

دومین مشارکت کننده گفت: کارگاه قالی بافی داشته ام با 70 نفر کارگر زن و مرد. هر ماه تعدادی زیادی فرش دست باف صادر می کردم و… اعتیاد با او چنان کرد که به کارتن خواب حرفه ای تبدیل شده بود. عجیب آن که او هم به خاطر پاکی خدا را شکر می کرد! بعد از شنیدن این دو حقیقت تلخ، حالم بد شد، از حرف های شان احساس تحقیر و تنفر کردم. از جلسه زدم بیرون، سیگاری روشن کردم و به کل ماوقعه فکر می کردم. حال خوبی نداشتم. روی لبه تیغ راه می رفتم. از طرفی صداقت و رهایی هم دردانم کار خود را کرده بود و از طرفی، احساس تفاوت می کردم و قضاوتم هم این بود که: عجب مردیکه احمقی است، ای همه گند زده و خراب کاری کرده تازه با افتخار هم تعریف می کند! بعد فکر می کردم که الحمدالله من که مثل این ها نیستم. واقعاً هم نبودم. آخه تحصیلات دانشگاهی و دو مدرک لیسانس، کارمند عالی رتبه رسمی، خانه شخصی و اتومبیل داشتم. تمام اسباب و اثاثیه زندگی ام هم نو و جدید و به روز بود و هیچ مشکلی هم برای مصرف با خانواده نداشتم زیرا خانواده ام با این موضوع کنار آمده بودند و یا حداقل این که تحمل می کردند. راست و حسینی، دستم به دهانم می رسید. تقریباً به جزء چند مورد استثنایی هیچ وقت لنگ تهیه مواد نشده بودم و تا آن زمان لارج به مدت 18 سال مصرف کرده بودم و اصلاً نمی دانستم عجز یعنی چه؟ در این افکار بودم که سیداکبر متوجه حالم شد. همی احساس را برایش بازگو کردم و دو کلمه دریافت کردم: ” به عجز نرسیدی”

مدت سفر تمام شده بود و من هنوز مصرف می کردم. اشکال قضیه این بود که بقچۀ کله ام را برای عیش و نوش بسته بودم نه برای خماری، آن هم در سفر تفریحی با یک ماه وقت و کلی مواد خوب. بنابراین به هیچ وجه حاضر به خراب کردنش نبودم.

اما اعتقادم این است که خداوند هیچ گاه فرزند بیمارش را که در جهنم درونش می سوزد، تنها نخواهد گذاشت و براساس این عقیده اولین هدیه را از پروردگارم دریافت کردم.بسته ای حاوی مقدار زیادی جزوه و کتاب. آن سال و آن سفر گذشت. به زاد گاه بازگشتم و مصرف هم چنان ادامه داشت. گاه گاهی به دوستانم که حالا پاک شده بودند فکر می کردم و غبطه می خوردم و بعضی مواقع نیز دچار احساس حسادت می شدم. همۀ آن ها با من قطع رابطه کرده بودند و مدت زیادی بود از آن ها اطلاعی نداشتم.

بهار 83 لطف خداوند شامل حالم شد. طبق معمول هر سال، خانواده به مشهد رفته بودند و تنها بودم. مدت ها بود که از درون احساس خلاء پوچی و تنهایی می کردم. کاملاً منزوی و افسرده شده بودم حتی با خودم هم درگیری داشتم و از آن وضعیت خسته شده بودم. انتظار معجزه ای را می کشیدم و یا دستی آسمانی تا التیام بخش درد های درونی ام باشد. ناگهان به یاد بستۀ کتاب و جزوه هایم افتادم که پارسال در قم به من هدیه داده بودند. برای اولین بار فرصت پیدا کرده بودم آن ها را نگاه کنم.

خسته و درمانده، تک و تنها در خانه، آن را گشودم. اولین کلماتی که به چشمم خورد خیلی امیدوارم کرد. پس جایی وجود دارد آه چه عبارت حیات بخشی:

به جلسه معتادان گمنام خوش آمدید. گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

با حرص زیاد شروع به خواندن جزوات کردم. آن چنان شوق و آتشی افروخته شد که هیچ نامی جز لطف خداوند و معجزه برآن نمی یابم. ساعت ها تلفنی با دوستان بهبودی در شهرستان های مختلف صحبت کردم. کار به جایی رسید که دیگر نه می توانستم مصرف کنم و نه می توانستم از آن دست بکشم. من که خودم را به خاطر امکاناتم با دیگران متفاوت می دیدم کاملاً خود را شکست خورده حس می کردم. بر خلاف گذشته، نگاه های اطرافیان به من سنگین شده بود. در اثر اعتیاد به تدریج، احترام به خود را از دست داده بودم. هیچ چیز به اندازه مواد در زندگی برایم اهمیت نداشت.

همیشه فکر می کردم معتادان بخاطر مسائل مالی، بدبخت و بیچاره می شوند. گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

نمی دانستم که امکان دارد فردی از لحاظ شخصیتی و روحی در منزل شخصی اش کارتن خواب شود. به هر حال جرقه خورده بود، مصرف نمی کردم. درد امانم را بریده بود، دقیقاً یادم هست 4 روز تمام گیج بودم، به محل کار نمی رفتم، حال منقلب و دگرگونی داشتم و از خواب و خوراک افتاده بودم.

اصلاً روی زمین نبودم، دائم با خدا حرف می زدم و اشک می ریختم و پروردگارم را فریاد می زدم.

ساعت 3 صبح در باغچۀ خانه ام زانو زده بودم و مثل اسیران دست هایم را روی سرم قرار داده بودم و تقاضای کمک می کردم و فقط می گفتم خدا، خدا.

و خداوندا تو چقدر عزیز و مهربانی. وچه زود به رحم می آیی. گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

ناگهان پیامی رسید و نسیم لطیفی وزیدن گرفت و نیرویی مرا وادار به حرکت کرد.

گویی یکی در گوشم گفت: چرا این جا تنها نشته ای، پاشو برو قم. گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

همان ساعت درهای خانه را قفل کردم. دریچه های دلم باز و گشاده و با یک دنیا امید و آرزوها با اتومبیل هزار کیلومتر راه را کوبیدم.

مسافت طولانی و تک راننده، غرق در افکارم بودم. اول صبح بود و هوای صاف و دلپذیر، مرا از رویاهیم خارج کرد. ناگهان احساس خماری کردم. اول مقاومت کردم ولی فایده ای نداشت.در این مورد، تجربه ای نداشتم. بلد نبودم در هنگام وسوسه چه کاری باید انجام دهم. به هر زحمتی بود کنار جاده، رفع نیاز کردم. درنگ جایز نبود. این سفر برایم حکم آغاز راهی جدید و تولد مجددی بود. تمام راه را یکسره تا قم راندم. به منزل خواهر غیر معتادم رفتم. او هم به جلسات خاص خانواده ها می رفت. ابتدا مرا نمی پذیرفت ولی بعد از این که دم در تمام موجودی مواد مرا گرفت و جلوی چشمان خودم در توالت ریخت، اجازه ورود به من داد.

شب اول 20 نفر از اعضای انجمن در کنارم بودند. کمتر از 24 ساعت پاکی داشتم، بدنم می لرزید، احساس سرما می کردم. آن ها هم حالات خود را در  روزهای اول برای من شرح می دادند. از هر دری صحبت می کردند. یکی پیشنهاد ترک”یابویی” می کرد. کلمات برایم ناآشنا بود. فکر می کردم که آیا در مورد من صحبت می کنند؟ یابو چه ربطی به من دارد؟ اصلاً من چه ربطی به یابو دارم؟ حالم خیلی بد بود. خیلی برایم مشکل بود. خیلی کم وزن و لاجون بودم. سرانجام در خانه خوابیدم. با وجود آن که انجمن معتادان گمنام هیچ توصیه ای در مورد چگونگی ترک جسمی ندارد و در امور سم زدایی و این گونه مسائل هیچ دخالتی نمی کند ولی حضور بچه ها در اطرافم از نظر روحی خیلی موثر بود. کاری به مسائل جسمی ندارم . مدت 43 روز دوام آوردم. خدا می داند اگر محبت و شور و هیجان بچه ها نبود، 43 دقیقه هم طاقت نمی آوردم. اما راستش را بخواهید خداوکیلی خیلی درد کشیدم، مثل مار گزیده ها، دور خودم می چرخیدم. تا 22 روز خواب نداشتم. شب ها به علت بی خوابی راه می رفتم و گریه می کردم. به گفتۀ خواهرم، اولین خوابم 36 دقیقه بود این خواهر مهربان حتی یخچال را هم از برق کشیده بود تا من کمی بیشتر بخوابم. وقتی بیدار شدم انگارتمام عمرم را خوابیده بودم. احساس لذت می کردم.

همان جا با شور مضاعفی با خداوند تجدید عهد کردم که ادامه دهم. اولین هدیه را دریافت کرده بودم. بعد از سال های طولانی مصرف مواد موفق شده بودم بدون کمک مواد 36 دقیقه بخوابم؟ حالا دیگه سرپا و محکم و بدون کمک دوستان، خودم می توانستم به جلسه بروم. در یکی از جلسات صحبت از همایش قم بود. پرسیدم همایش دیگه چه صیغه ای است؟

توضیح دادند و من خوشحال شدم که با تعدا زیادی معتاد در حال بهبودی آشنا خواهم شد. شب اول همایش بود. سالن های بزرگی را کرایه کرده بودند. پشت سرهم اتوبوس می رسید. یک حال و هوای دیگه ای بود. از دیدن این همه معتاد در حال بهبودی بهت زده شده بودم. حتی در دوران مصرف هم این همه معتاد یک جا ندیده بودم. اگر همۀ آن ها در همان لحظه تصمیم به مصرف می گرفتند برای” ساختن” همه آن ها یک تریلی جنس لازم بود!!

اما حالا همۀ آن ها خوشحال و خندان از منبعی دیگر نیرو می گرفتند که من در آن مقطع از درکش عاجز بودم. در همین همایش موفق شدم آدرس جلسات آبادان را پیدا کنم. سرانجام بعد از دو ماه پاکی با یک دنیا شور وشوق به آبادان برگشتم.

از این که در شهرخودم هم جلسه NA  وجود داشت خیلی خوشحال بودم. دلم برای دیدن محل انجمن و بچه های آن پرپر می زد. وقتی وارد شدم با محیط کوچک و با صفایی مثل حوض آبی رنگ با چندتا ماهی قرمز قشنگ بود، روبرو شدم.

حالا آن حوض آبی کوچک خانه من هم هست و من هم یه ماهی دیگه. آب این حوض هم زلال زلال، با بوی عشق و امید. باتمام وجود خانه ام و ماهی های آن را که پولک هایشان زیر نور گرم و حیات بخش بهبودی برق می زند را دوست دارم و به آن ها عشق می ورزم. اکنون نزدیک 18 ماه پاکی دارم گاهی فکر می کنم که چه قدر عاجز و ناتوان بوده ام که تمام جوانی ام را صرف به دست آوردن خانه و ماشین و مدرک و اسباب و اشیاء بی جان کرده بودم اما هیچ وقت برای حتی برای لحظه ای از آن ها لذت نبرده بودم. مانند الاغ بارکش برای بستن دهان دیگران یا ارضای احساسات درونی و مورد تایید واقع شدن و حسادت های خودم دائماً بارکشی کرده بودم و از همه بدتر، همسر مهربانم و یگانه دخترم را که عزیزترین های زندگی ام بوده اند، هیچ گاه ندیدم ولی حالا: همسر و فرزندم بزرگ ترین سرمایه زندگی من هستند. معنی دوست داشتن را حالا می فهمم. از لطف خداوند با تمام وجود عشق را درک کردم و از آن لذت می برم و دیگر آن که: مفهوم عجز را دانستم. قبلاً عجز را مساوی تخریب مالی و آشفتگی ظاهری زندگی تعبییر می کردم حال آن که مانند اسب عصاری با خورجینی پر از عجز روانی و روحی به دور محور غرور، انکار، ترس و نکبت اعتیاد با چشم های بسته می چرخیدم. گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی

ولی خدا را شکر، آن ایام سیاه سپری شد، حالا دیگر فکر ترک مواد به فکر آدم شدن تبدیل شده است. در ضمن مدت 4 ماه است که از شر یکی دیگر از وابستگی هایم یعنی سیگار نیز خلاص شده ام. خدار را برای همه هدایایش سپاسگذارم. با نیت قلبی و صادقانه و خالصانه با صدای بلند اعلام می کنم: همۀ شما را دوست دارم. و بی شما هیچم. خوب و پاک باشید. دوستدار شما

منبع: مجله پیام بهبودی شماره چهارم پاییز84 گذرگنشئه اعتیاداه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی,نشئه اعتیاد

گذرگاه امید,میزبان همیشگی مصرف,فرمان بیماری,نشئه اعتیاد,عجز و وابستگی,عجز و وابستگی,گذرگاه امید

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!