من و سایه ام,سایه بیماری اعتیاد,شهامت ترک اعتیاد,نقص تنبلی

من و سایه ام

من و سایه ام,سایه بیماری اعتیاد,شهامت ترک اعتیاد,نقص تنبلی

به نام کسی که جان را فکرت آموخت

صبح بود یا ظهر نمی دونم اصلاً چه اهمیتی داشت که هوا روشن باشد یا تاریک. ظلمت و سیاهی تمام وجودم را گرفته بود و هیچ کورسویی دیده نمی شد، گویی سال هاست به دار شب آویخته ام. بلند شدم، نه به زور از خواب بیدارم کرد: پاشو، چه خبرته، اگر به فکر خودت نیستی به درک، لااقل برای من یک فکری بکن، صدای سایه ام بود سایه بیماری ام که همیشه و در همه جای زندگی ام نفر اول بود، حتی توی خواب و زمان بیدار شدن.

– هی با توأم، چکار می کنی، تنبلی بسه دیگه پاشو، برای امروز قرارمون چی بود؟

– نمی دونم دست از سرم بردار حوصله ندارم، دوست دارم سرمو بذارم و دیگه رنگ بیداری رو نبینم، چه می شد نه صدای زنگ، نه تلفن، نه کسی سراغم بیاد و نه مجبور باشم به چشم های فرد دیگه ای زل بزنم و از شرم رو به زمین نگاه کنم.

بغض توی گلویم شکسته، نمی ذاره خوب نفس بکشم، احساس می کنم هوای این جا مسموم است.

– پاشو دیوانه، الان همه چیز درست می شه، اون وسایل رو بیار و چند تا دور بزن اونوقت بهت می گم که دنیا به کام تو هست یانه! این زندگی و این دنیا مال ماست. حق ماست واگه نتونی حقتو بگیری کلاهت پس معرکه است.

پاشو و این قدر زانوی غم بغل نگیر، راستی مگه یادت رفته، امروز قرار ملاقات داری ساعت 11 باید بری محضر، زنت و خانواده اش منتظر تو هستند، باید همه چیز رو تمام کنی، اگه سروقت نرسی همه چیز به هم می خوره، تازه با خودشون فکر می کنند که پشیمان شدی و باز غصه از نوع شروع می شد، رفت و آمدها، پادرمیانی کردنی ها گریۀ بچه ها، همه زحمت هامون به هدر میره.

– به درک، بذار هرچی می خواد بشه، اصلاً من دلم می خواد که همین طور بشه، هرچی فکر می کنم نمی تونم این کار رو بکنم.

– پاشو بدبخت ترسو، کم آوردی، نمی گی اونا با خودشون چی فکرمی کنند، نمی گن ترسید، نمی گن از اولش هم می دونستیم که او طلاق بده نیست که شهامت این کار رو نداره، پاشو، فعلاً اصلی کاری رو درست کن.

خمیازه ای کشیدم و گوشه چشم هامو پاک کردم و از توی رختخواب پاشدم سیگاری روشن کردم و سراغ کتری رفتم و پر آبش کردم و روی گاز گذاشتم. خدایا می شه این دفعه هم به خیر بگذره، قول تمام تلاش خودم رو بکنم. کمکم کن تا ترک بکنم و بتونم سرکارم برگردم و دوباره با همدیگه مثل روزهای اول زندگی با عشق کنار هم زندگی کنیم مشتی گری کن و خودت همه چیز رو درست کن.

– اوهوی داری چه کار میکنی. پاشو دیوونه، دیر شد برای خودت خلوت کردی بدبخت. مرگ یک بار، شیون هم یک بار، طلاقش بده و قال قضیه رو بکن، اگه خواستی می تونی دوباره ازدواج کنی، بیچاره یادت رفته چقدر غرغر می کرد، جلوی دوست هات چطور باهات رفتار می کرد، همیشه مزاحمت بود، مگه تو چی می خواستی ازش، فقط می خواستی درکت کنه، رفیقت باشه ، همدمت باشه، غیر از این بود. چایی رو دم کردم و از گوشه آشپزخانه وسایل مصرفم را آوردم و همه چیز را آماده کردم قبل از چایی یکم مصرف کردم، برقی از امید در چشمانم زده شد، اطاق رنگ دیگه گرفت، صدای قلبم را می شنیدم. من و سایه ام

– بهتره که در مورد بچه ها هم خوب فکر کنی اگه اونا هم با مادرشون باشن به نفع توست.

– چی؟ من بدون آن ها می میرم. من و سایه ام

– حرف مفت نزن، دیوونه شدی، از خدات هم باشه، اینجوری که راحت تر هستی هر موقع بری، بیای، بخوابی، بیدار بشی. غذا بخوری، بدبخت این ها همه لطف خداست، باید نذر هم بدی.

– آخه دیگه چیزی برام نمی مونه، هیچ کی برام نمی مونه دیگه معنایی توی زندگی ندارم، بعدش چی کار کنم. به چه امیدی زندگی کنم.

– هیچی، تازه آزاد میشی، هرجا دلت خواست میری هرجا دلت خواست می خوابی چیزی که زیاده زن، می تونی یکی دیگه بگیری، خیلی بهتر از اون، لااقل یکی رو پیدا می کنی که باهات بشینه و پاشه، باهم نشئه کنین، همه چیز درست میشه غصه نخور، بیا چندتا دود بگیر.

پا شدم و چایی پر رنگی ریختم و از ته قندون یک تکه نبات را که مانده بود برداشتم و توی لیوانم انداختم و این شعر رو زمزمه کردم.

به هر در تکیه سازم پیکر و کاشانه می سوزدنقص تنبلی,من و سایه ام

من آن جغدم که هر جا لانه گیرم لانه می سوزد من و سایه ام,سایه بیماری اعتیاد,شهامت ترک اعتیاد,نقص تنبلی

سراغ یخچال رفتم هیچی نداشت یک هفته ای بیشتر نبود که مونس رفته بود، اما انگار سال هاست یخچال خالی است خانه کثیف و به ریخته، ظرف های کثیف توی آشپزخانه روی هم انبار شده بود و من اصلاً متوجه آن ها نشده بودم گویا فقط تمیزی خانه و آشپزخانه و غذای گرم نشانه حضور او بود، در غیر این صورت من متوجه او نمی شدم خیلی از روزها وقتی وارد خانه می شدم عطر غذا تمام ساختمان را پر کرده بود و همه چیز مثل گل بود و من به تنها چیزی که فکر می کردم مواد بود. یادم رفته که چند وقته غذای گرم نخوردم فکر مثل شهاب از ذهنم گذشت و همراه آن اشک از چشمانم جاری شد، پاشدم بدون اینکه به او چیزی بگویم آبی به سر و رویم زدم و لباس پوشیدم، هرچی صدام کرد جوابش رو ندادم، از خانه بیرون آمدم به طرف محل کار ناصر رفتم پارسال ناصر را دیده بودم، دوست مصرفم بود و مشکلات من را داشت، اما یک سالی است که خیلی فرق کرده از من دور شده، اوضاع و احوالش خوب شده، بچه های محل می گن میره به یک انجمن، جایی که همشون معتاد بودن ولی الان دیگه مصرف نمی کنند و من میرم تا دست کمک به سوی آنها دراز کنم.

می گن بچه های این انجمن دست هیچ کس رو پس نمی زنن. همیشه آماده ان تا به یک معتاد، کمک کنن. به را هم از جون مایع می ذارن آخه خودشون این سختی ها رو کشیدن. به سایه اجازه خونمایی نمی دن. پر از عشق و صفان، خوش آمدگو دارن. شنیدم وقتی خودتو معذفی می کنی برات دست می زنن و در آغوشت می گیرن. خیلی عجیبه. مگه ممکنه یه چنین جایی وجود داشته باشه که معتاد رو به این راحتی بپذیرن. ولی دوست دارم اخرین راه حل رو هم امتحان  کنم امروز می رم شما فکر میکنین چی می شه؟ به نظرتون کار منم درست می شه؟ من و سایه ام,سایه بیماری اعتیاد,شهامت ترک اعتیاد,نقص تنبلی

منبع: مجله پیام بهبودی شماره چهارم زمستان 84

من و سایه ام,سایه بیماری اعتیاد,شهامت ترک اعتیاد,نقص تنبلی

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!