قول,بدتر شدن اعتیاد,در حال بهبودی,اوج اعتیاد

قول,بدتر شدن اعتیاد,در حال بهبودی,اوج اعتیاد


قول

قول,بدتر شدن اعتیاد,در حال بهبودی,اوج اعتیاد

تقریبا هجده ماهه بودم که من و برادرم را که سنش نصف من بود، به پرورشگاه سپردند. در شش سالگی بالاخره خانواده ای من و برادرم را به فرزند خواندگی پذیرفت؛ اما من می دانستم که تا آن موقع ، ما دو نفر با شش خانواده دیگر زندگی کرده بودیم که در نهایت هیچ کدام ما را قبول نکرده بودند، این بود که سخت احساس کمبود محبت و بی کسی می کردم. یادم می آید پنج سالم بود که با خود عهد کردم در آینده دخترکوچولویی خواهم داشت، و هرگز نخواهم گذاشت او احساس کمبود محبت و بی کسی بکند. من این عهد و آرزو را در تمام مدت کودکی و نوجوانی در دل نگه داشتم اما نیروی برتر تقدیری برای من رقم زده بود که از آن بی خبر بودم.

تازه داشتم دوران نوجوانی را پشت سر می گذاشتم که دچار نوعی بیماری شدم و پزشک ها گفتند که دیگر نخواهم توانست به صورت طبیعی باردار بشوم، من خوب نمی فهمیدم این یعنی چه، بنابراین همچنان رؤیای دختر کوچولویم را در دل نگه داشته بودم.

بعد از اتمام دبیرستان، از خانه بیرون زدم و اعتیادم بدتر شد. در ۱۹۸۵، تقریباً در بیست و پنج سالگی، برای برداشتن کیسه صفرا در بیمارستان بستری شدم. در حین عمل، جراح متوجه کیست هایی در تخمدان های من شد و ناچار شد کیست ها را هم بردارد. بعد از عمل، فقط قسمتی از تخمدان چپ باقی ماند. تقدیری که نیروی برتر برای من خواسته بود داشت به اجرا در می آمد.

قول,بدتر شدن اعتیاد,در حال بهبودی,اوج اعتیاد

روزگار می گذشت و من که همچنان آن قول را در دل نهفته داشتم، به مصرف ادامه می دادم. در ۱۹۸۷ باردار شدم! از شادی در آسمان سیر می کردم، اما اعتیادم در آن زمان به اوج رسیده بود. درست در همان روزی که آزمایش بارداری تأیید شد، ناخواسته دچار سقط جنین شدم. یک سال بعد به مرکز سم زدایی و بعد بازتوانی رفتم. در ۱۹۹۷، معلوم شد در تخمدان من هنوز یک غده به جا مانده، و پزشکان توصیه کردند رحم كاملاً  بیرون آورده شود. من به توصیه دکترها عمل کردم.. و از آن روز به بعد خلأ بزرگی در وجودم احساس می کردم.. با خود عهد کرده بودم که دختر کوچولوی من هرگز طعم کمبود محبت و بی کسی را نخواهد چشید، اما عملی کردن این قول دیگر ممکن نبود. رؤیای من بر باد رفته بود. هنوز نمی دانستم که نیروی برتر سرنوشت دیگری برای من تعیین کرده است.

قول,بدتر شدن اعتیاد,در حال بهبودی,اوج اعتیاد

بعد، در ۲۰۰۴، وقتی سه سال پاکی داشتم، زن جوانی مثل شهابی در زندگی من درخشید و روز بعد با همان سرعت ناپدید شد. چند ماه بعد، دوباره سر و کله اش پیدا شد و از من خواست که راهنمایش بشوم.

من راهنمای او شدم و ساعات زیادی را با او و سه فرزند بسیار جوانش بودم. او مادرش را به شکلی فجیع در دوازده سالگی از دست داده و در پرورشگاه ها بزرگ شده بود. با هم بسیار صمیمی شدیم. پسرک او مرا «رز» صدا نمی کرد،

برای او اسم من «راهنما» بود. رؤیای از دست رفته من داشت زنده می شد. دست آخر، روزی احساسم را نسبت به او و خانواده کوچکش در میان گذاشتم و به او گفتم همه شان را درست مثل خانواده خودم دوست دارم. به او گفتم دیگر نمی توانم راهنمایش باشم چون او را بیش تر مثل دخترم دوست دارم، نه رهجو. او کم کم حرف مرا فهمید، و مدتی بعد با مرد جوانی که او هم در حال بهبودی بود ازدواج کرد. چندی بعد این موهبت نصیب من شد که به دنیا آمدن نوه ام را ببینم. این روزها همگی داریم به این دختر کوچولو یاد می دهیم که مرا مادربزرگ، یا مامانی، با هر چه که به زبانش میرسد صدا بزند .

حالا من دختر دارم! داماد دارم! چهارتا نوه خوشگل دارم! و آن خلئی که در دلم احساس می کردم، دیگر از میان رفته است. نیروی برتر من کاری در حقم کرد که از هیچ انسانی ساخته نبود. من امسال این ماجرا را در سالگرد پاکی ام با دیگران در میان گذاشتم، و در کمال افتخار، از دخترم خواستم که سکه شش سالگی ام را او به من بدهد. .

قول,بدتر شدن اعتیاد,در حال بهبودی,اوج اعتیاد

منبع : مجله راه NA

 

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!