سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

سوگوار مرگ غرور

سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

روز پنج شنبه ساعت6/5 بعد از ظهر در حالی از مکان مصرف خارج شدم که به زمین و زمان بد می گفتم. به خودم، خانواده، اجتماع و به شرایطی که در آن جان می کندم، معترض بودم. مدت ها بود که بعد از مصرف، ساعت ها به یک نقطه خیره می شدم و با یاس و درماندگی از خود سئوال می کردم؛ سعید تا کی؟ چه کسی باید از این در داخل شود تا تو این شرایط را رها کنی؟ چه اتفاقی باید روی دهد تا تو انگیزه ای جهت تغییر اوضاع و احوالت پیدا کنی؟ و همیشه با این فکر که فردا روز دیگری خواهد بود به اعتیاد فعالم ادامه می دادم.

 آن روز با این فکر که امشب دوباره برای مصرف باز خواهم گشت از مکان مصرف بیرون آمدم. اگر کسی آن روز به من می گفت که این آخرین باری بود که به این مكان داخل و از آن خارج شدی به هیچ وجه باور نمی کردم و حقیقتا تاریکی قبل از روشنایی، بسیار ظلمانی است. آن شب خیلی گرفتار شدم و نتوانستم به آن مکان برای مصرف بروم. شب را با چند قرص قوی سپری کردم به امید صبح جمعه و رفتن برای مصرف.

 صبح جمعه وقتی از خواب بیدار شدم مثل همه جمعه های وحشتناک دیگه که برای خیلی از شماها هم آشناست، تا شانه درون یک مبل فرو رفته یا بهتر بگویم وارفته بودم و به صفحه تلویزیون خیره شده بودم. تمام فکر و ذکرم این بود که چگونه و با چه ترفندی از دست همسرم که به طور جدی یکی از عجزهای من بود فرار کنم. جالب این بود که او هم چون به طور مکرر این صحنه ها را دیده بود و به خوبی با حرکات من آشنا بود با نگاه هایش به من مي فهماند که می دانم در چه فکری هستی؟ کارم قدری مشکل شده بود: چون شب قبل به دلیل چرت های طولانی که در مهمانی زده بودم خیلی عصبانی و ناراحت بود و مشاجره شدیدی بین مان در گرفته بود.

 سرانجام تصمیم خود را گرفتم. لباس پوشیده و یک راست به سراغ کلید مکان مصرف که در اتومبیل جاساز کرده بودم رفتم ولی در کمال تعجب دیدم همسرم آن را کشف کرده و از کلید خبری نیست. شرایط بدی بود. از یک طرف نبایستی به رو می آوردم و از طرف دیگر به آن كلید شدیدا نیاز داشتم. شروع به بهانه جویی و ایرادگیری کردم. ناگهان به یاد موادی که برای روز مبادا در خانه جاساز کرده بودم افتادم و تصمیم گرفتم عکس العملی راجع به کلید نشان ندهم و امروز را با همان مقدار موجود به صورت خوراکی سر کنم تا فردا خدا کریم است!

وای از امید باطلم

سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

وقتی به صورتی بی تفاوت به منزل برگشتم، حس می کردم زیرذره بین نگاه همسرم درحال خرد شدن هستم و با زبان نگاه به من می گفت: شکستت داده ام. ولی من در دل به او می خندیدم چون به زودی از مواد ذخیره ام استفاده می کردم.

به سراغ موادم رفتم. جایی بود که با چشم دیده نمی شد و قد من به خوبی نمی رسید. چیزی در جعبه نبود، به شدت وحشت کردم. بدون فوت وقت چار پایه ای آورده و از بالای آن به درون جعبه نگاه کردم، چیزی نبود. از شدت خشم برخود می پیچیدم و دندان هایم بی اختیار به هم فشرده می شد، دوباره و چند باره درون جعبه را وارسی کردم ولی نبود، با پاهایی لرزان پایین آمدم و در حالی که چمباتمه زده بودم با صدای بلند شروع به گریستن کردم. دیگر حتی علاقه ای به پنهان کردن دردها و ناتوانی های خود نداشتم. پنهان کاری هایم کاملا آشکار شده بود. برج یخی قدرت و شوکتم بر سرم ویران شده بود. آن روز هم کابوس وحشتناک خماری را یک بار دیگر به صورت عینی و عملی لمس کردم و عجیب این که هنوز غرورم می گفت بهتره درد را تحمل کنی تا فردا چه شود.

 و در واقع هم همین طور بود. فردا روز نجات بود. روز رهایی بود و قرار بود قصه غصه های من هم به سر آید. در مورد خماری آن شب چیزی نمی گویم. فردا صبح زودتر از همیشه آماده شدم که به مکان مصرف بروم. چون کلید ند اشتم مجبور بودم از روی دیوار کنار خیابان به داخل آن منزل بروم و با لگد شیشه درب سالن را بشکنم و داخل شوم ولی در کمال تعجب جمعیت زیادی را دیدم که در آن جا، اجتماع کرده و مشغول صحبت بودند. هر چه فکر کردم صلاح نبود که به آن شیوه داخل شوم. ناچار به سمت محل کار خود رفته تا کلید یدک را آورده و از در اصلى داخل شوم. همین کار را هم کردم ولی در هنگام برگشت با توجه به شلوغی محل قبلی، به یاد انبار یکی از دوستان مصرفم که در همان نزدیکی بود و ما گاهی از آن استفاده می کردیم، افتادم و به آن جا رفتم و فورا داخل شدم و بدون هیچ گونه ملاحظه ای تقاضای خود را مطرح کردم. او لبخندی زد و گفت فعلا مشغول تخلیه بار هستند و تو باید یکی دو ساعت صبر کنی. این صحبت مثل پتکی بر سرم خورد.

این فقط یک خاطره نیست

سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

 عجیب بود که از روز گذشته تا آن لحظه مرتب موانع گوناگونی بر سر راه مصرف من سبز مي شد. همه چیز حاکی از این بود که حادثه ای عجیب در شرف وقوع است. نبودن کلید، نبودن مواد، شلوغی محل مصرف، تخلیه بار و… 

که هر کدام از این ها کافی بود که مرا به مرز جنون برساند ولی بعدها معلوم شد که همه این ها در جهت خیریت من بوده است. گیج و منگ در گوشه ای منتظر تخلیه بار بودم که صدایی مهربان مرا به خود خواند :

آقا سعید سلام. دیدم یکی از همان کسبه های محل است که می گفتند مدتی است مصرف نمی کند و عصرها به یک جایی می ره و با چهارتا از قماش خودش می نشینند و صحبت می کنند به این امید که مواد را ترک کنند! در دل به سادگی و زودباوری آن ها می خندیدم.

هیچ وقت میل نداشتم حتی برای زمانی کوتاه به این گونه صحبت ها گوش کنم. چون بر این باور بودم که اقدام به ترک یعنی خود آزاری بیهوده و دوباره شروع کردن با مقدار بالاتر.

پرواز در آسمانی دیگر

سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

 به هر حال از جا بلند شد و مرا که مثل پرنده ای خیس و لرزان و درمانده بودم در بغل گرفت و قلب مهربانش را بر قلبم فشرد. نمی دانم چرا به او پناه آوردم و خودم را در آغوش او رها کردم. شاید به خاطر این که خیلی خسته بودم ولی به هر حال خداوند مهربان مشغول انجام کار خویش بود، باورکردنی نبود. من مورد لطف آن وجود مهربان و نازنین قرار گرفته بودم.

 صدای نافذ و گرم آن دوست، یخ های وجودم را آب می کرد. آن دوست مرا به صبر دعوت می کرد و مکرر پیام رهایی و امید را در گوشم نجوا می کرد. او مرا به قطع مصرف تشویق می کرد و می گفت اگر این کار برایت سخت است آن را ۵ دقیقه ۵ دقیقه تکرار و تمدید کن. او کار و زندگی اش را رها کرد و مرا به گوشه ای برد و ساعت ها برایم سخن گفت چه سخن گفتنی و من چون ابر بهاران می گریستم چه گریستنی، سرم را بر روی شانه اش گذاشتم و از او خواستم که باز هم بگوید چه حرف های قشنگی می زد. از انکار و عجز می گفت، از تسلیم و پذیرش صحبت کرد. از امید و تجربه بهبودی برایم تعریف می کرد.

 اکنون که مشغول نوشتن این مطالب هستم، همان حال آن روز را پیدا کردم و با احساسات آن روز خود روبرو شدم. همان روز ظهر که به منزل برگشتم از همسرم تقاضای کمک کرده و دیگر هیچ گونه مقاومتی از خود نشان ندادم. حصار محكم انکار شکسته شده بود. همسر و فرزندانم به صورت شگفت انگیزی با من همکاری کردند. تازه فهمیدم فقط خودم بودم که خبر نداشتم معتاد هستم! و دیگران همه به خوبی از این مساله که من آن را به صورت رازی بزرگ پنهان می کردم، آگاه بوده اند.

 در منزل خوابیدم، دردهای کشنده سرتاسر وجودم را تسخیر کرده بود. درست در شرایطی که از اقدام به ترک خود پشیمان شده بودم و افکاری وسوسه انگیز به سراغم آمده و ضعف و ناتوانی مفرطی بر من غالب شده بود از شکاف لای درب اطاق، دختر کوچکم را دیدم که به همراه مادر و خواهرش همگی به نماز ایستاده اند و او دست های کوچک و مهربانش را به سوی خداوند دراز کرده و برای سلامتی من، دعا می کند و از خداوند مهربان، پدرش را می خواهد.

چه روزهای سخت و دردناکی بود، ولی در برنامه آموخته ام که همان دردها و عجزها، سرمایه های امروز من هستند. روز بعد و روزهای بعد چندین بار با دوست تازه ام ملاقات کردم. ایشان معتقد بود که من هر چه زودتر باید به جلسه بیایم و به سایر دوستان در حال بهبودی بپیوندم. ولی من از رفتن به جلسات و جای عمومی وحشت داشتم. همسرم هم به شدت مخالف بود و به لحاظ اجتماعی و خانوادگی ملاحظاتی داشت که مانع از شرکت من در جلسات NA می شد. به اصرار همسرم به یکی از پزشکان معروف مراجعه کردیم و ایشان اطلاعاتی راجع به مدت اعتیاد، مقدار و نوع ماده مصرفی ام خواست که من توضیح دادم و شنیدن این توضیحات برای همسرم خیلی تکان دهنده بود. از ایشان سوال کردم آیا من باید داروهایی مصرف کنم که مشتقات همان ماده ای است که به آن مبتلا هستم؟ ایشان پاسخ دادند چاره دیگری نیست و شاید از نظر پزشکی درست می گفت. در دل دعا کرده و از خداوند طلب کمک کردم. نمی دانم چه چیزی و با چه شوری در دل خود و همسرم افتاد که پس از خروج از مطب، همسرم از مصرف دارو صرف نظر کرد و یک جمله گفت که سرنوشت مرا عوض کرد او گفت: “سعید با دوست تازه ات به همان انجمنی که می گویی برو. امیدوارم موفق شوی” و به این شکل اولین روز حضور من در جلسه رقم خورد.

من بر مرگ شوریدم

سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

 در حالی که قلبم به شدت می زد و زبانم به لکنت افتاده بود وارد جلسه NA شدم. چه صحنه های جالبی که ندیدم و چه حرف های قشنگی که نشنیدم. همه آنها از اعماق وجود من صحبت می کردند. گویی کسی به درون من سفر کرده بود و از انتهای وجودم لحظه به لحظه گزارش می داد.

فقط گریه می کردم و سعی می کردم خوب گوش کنم. هنوز تقریبا بعد از ۵ سال پاکی، بیشتر حرف های دوستی که آن روز تولد دو سالگی اش بود را به خوبی به یاد دارم. دوست تازه ام می گفت این اشک های تو خیلی قیمت دارد. احساس می کردم، زنده ام و احساساتی به سراغم آمده بود که مدت ها بود از آن خبری نداشتم.

تقریبا جلسه به انتها رسیده بود و اعضا هر کدام خود را با لفظ معتاد، معرفی نموده و پاکی خود را اعلام می کردند. دوستم از من پرسید آیا تو هم مایلی که خودت را معرفی کنی؟ این فرصت خوبی است و بهتر است که به این شکل شروع کارت را اعلام کنی، تقریبا گیج و منگ شده بودم، قرار بود کلمه ای را بگویم که حتى تا چند لحظه پیش گمان آن را هم نمی کردم.

 آیا من قدرت بیان چنین کلمه ای را داشتم؟ غرورم به شدت آزارم می داد و تمام تلاشی را که در طول مدت اعتیاد برای انکار به کار برده بودم جلوی چشمم رژه می رفت. از شدت هیجان بدنم داغ شده بود.

ناگهان دستم را بالا بردم و مانند دیگران خود را سعید و معتاد، معرفی کردم و بدین گونه سوگوار مرگ غرور خود شدم. آخرین مقاومت های غرورم در هم شکست و چیزی از درونم مرا همراهی می کرد که نمی دانستم چیست، احساس تعلق فراوانی به جلسه و بچه ها می کردم. در حالی که دست های مان در دست یکدیگر بود، دعایی را خواندیم که تا آن روز نشنیده بودم و چیزی از آن نفهمیدم. وقتي دعا تمام شد خود را در آغوش غریبه هایی آشنا یافتم و احساس می کردم در تمام آن جاهایی که رفته بودم، آن ها را دیده ام.

 درد اعتیاد آن چنان غریبه ها را آشنا کرده بود که گویی سالیان دراز در همه کوچه های درد و رنج با آن ها ملاقات داشته ام و در تمام لحظات تنهایی با آن ها بوده ام. این تجربه جدیدی بود که تاکنون آن را احساس نکرده بودم.

 پس از خروج از جلسه در حالی که لبخندی بر لبانم بود خود را به همسرم که بیرون جلسه با نگاه هایی پر از اضطراب در انتظارم بود. رساندم و فقط یک جمله گفتم: “عزیزم، به لطف خدا سرانجام من راه خود را پیدا کردم.”

مجله پیام بهبودی تابستان 1385 درد اعتیاد,معترض اعتیاد,معترض اعتیاد

سوگوار مرگ غرور,معترض اعتیاد,کابوس وحشتناک خماری,تشویق قطع مصرف, درد اعتیاد

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!