روزهای آفتابی,۲۵ سال تخریب,زرنگی اعتیاد,گمنامی معتاد,ترک جلسه مصرف

روزهای آفتابی

روزهای آفتابی,۲۵ سال تخریب,زرنگی اعتیاد,گمنامی معتاد,ترک جلسه مصرف

 پس از ۲۵ سال تخریب در شرایطی حاد قرار گرفته بودم و مرتب با سر به دیوار روبرو می خوردم و ضمنا راه برگشتی هم نداشتم.

 مدتی بود در اندرون خودم احساس عجیبی داشتم مثل این که منتظر خبری باشم. نمی دانم چه خبری، خوب یا بد؟ زیاد هم برایم تفاوتی نمی کرد.

یک شب توسط دوستی پیام انجمن را دریافت کردم. از او خواستم مرا به این انجمن ببرد. او گفت، به جلسه امشب نمی رسیم و فردا شب به جلسه خواهیم رفت. ولی من با اصرار فراوان دو پا را در یک کفش کرده بودم و مصرانه تقاضا داشتم همین الان به جلسه برویم. یکی نبود به من بگه این یک شب هم روی این ۲۵ سال! ولی من طاقت نداشتم. سر انجام وقتی دوستم اصرار بیش از حد مرا دید راضی شد و با هم به جلسه رفتیم.

نوید بالندگی

او درست می گفت. جلسه دقایق پایانی خود را سپری می کرد. خوش آمدگو مرا در آغوش گرفت و گفت:داخل جلسه جا نیست. راهرو هم مملو از جمعیت بود. در یک لحظه احساس ناامنی کردم. پیش خود فکر می کردم مبادا یک آشنا مرا در اینجا ببیند. چون فکر می کردم که در مدت ۲۵ سال، با استادی و زرنگی اعتیاد خود را پنهان کرده ام! روزهای آفتابی,۲۵ سال تخریب,زرنگی اعتیاد,گمنامی معتاد,ترک جلسه مصرف

 از آمدن خودم پشیمان شده بودم. مات و مبهوت به اطراف خود می نگریستم. آخرین لحظات جلسه بود. هنوز از ترس دیده شدن کز کرده بودم. هنوز داشتم جملاتی را در ذهن خود آماده می کردم که اگر آشنایی مرا دید آن جملات را تحویل او دهم. ناگهان صدایی این عبارت ملکوتی را در جلسه طئين انداز نمود؛

 گمنامی اساس روحانی تمام سنت های ما می باشد. هر کسی را که در این جا می بینید و هر مطلبی را که در این جا می شنوید، در همین مکان باقی بگذارید.” این جمله همچون صاعقه در یک لحظه تمامی زوایای تاریک و مایوس ذهن مرا، روشن کرد و نقطه پایانی بود بر همه ترس های من از دیده شدن در آن جمع عاشق آخر می دانید قضیه چیست: ما چند نفر به ظاهر دوست بودیم که همیشه اطراف منقل گرد هم می آمدیم. هر کس که زودتر جلسه مصرف را ترک می کرد و می رفت خوراک بدگویی و حرف دیگران بود و من از بدگویی و این که افراد راجع به من صحبت کنند شدیدا بیزار بودم. ولی جمله آخری که از دهان گرداننده جلسه مبنی بر رعایت اصل گمنامی بیرون آمد همچون ریسمانی نجات بخش مرا که در حال سقوط بودم، نجات داد.

واقعا عجیب است. بعضی اوقات فکر می کنم که اصرار بیش از حد من برای شرکت در جلسه، کار خدا بوده و با وجود آن که به دقایق آخر جلسه رسیدم ولی سهم من از جلسه آن شب، همان عبارتی بود که امنیت مرا در جلسه بشارت می داد، هر چند که آخرین جمله بود.

شاید اگر از اول جلسه در آن مکان حاضر می شدم این جمله آخر این قدر توجه مرا به خود جلب نمی کرد اکنون نزديك یک سال است که پاک می باشم. از این که لیاقت عضو شدن در جلسه ای را پیدا کرده ام که گمنامی یک اصل روحانی آن انجمن می باشد به خود می بالم.

متشکرم و خدای را سپاس. روزهای آفتابی,۲۵ سال تخریب,زرنگی اعتیاد,گمنامی معتاد,ترک جلسه مصرف

مجله پیام بهبودی تابستان 1385 روزهای آفتابی,۲۵ سال تخریب,زرنگی اعتیاد,گمنامی معتاد,ترک جلسه مصرف

روزهای آفتابی,۲۵ سال تخریب,زرنگی اعتیاد,گمنامی معتاد,ترک جلسه مصرف

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!