رهایی را چه می دانی؟,آشفتگی اعتیاد,ترک اعتیاد معتاد,من و مواد مخدر,هویت معتادان گمنام

رهایی را چه می دانی؟

رهایی را چه می دانی؟,آشفتگی اعتیاد,ترک اعتیاد معتاد,من و مواد مخدر,هویت معتادان گمنام

همیشه دوست داشتم و این را جزء رویاهایم در دفتر ذهنم به ثبت رسانده بودم که من هم یک روزی بدون مصرف مواد مخدر، زندگی کنم. ولی چه تصور و خیال بیهوده ای. هر روز صبح به محض این که از خواب بیدار می شدم قبل از شستن سر و صورتم به دنبال این فکر بودم که امروز چطور و کجا مصرف کنم؟

 بعضی اوقات به خود نهیب می زدم که : سید رضا مگه دیشب تو قول ندادی؟ مگه تو نبودی که قسم خوردی؟ مگه تو… واقعیت هم همین بود. شب های زیادی وقتی نشئه وارد منزل می شدم، به محض این که آشفتگی زندگی ام، بی قراری های همسرم و از همه مهم تر وقتی چشمم به فرزندانم می افتاد که مظلومانه مرا می نگریستند، وقتی می دیدم که قطرات اشک از گوشه ی چشمان شان سرازیر است و آن قطرات اشک مثل یک گلوله ی بی صدا به روح و روان من شلیک می شود بلافاصله تصمیم می گرفتم که ترک کنم . عجولانه دست خود را روی سر فرزند خردسالم می نهادم و با غلیظ ترین الفاظ سوگند می خوردم و قول و وعده می دادم که دیگر مصرف نمی کنم. به آن ها می گفتم دیگر نگران نباشید، همه چیز درست می شود و در آن لحظه عرق شرم بر پیشانی ام می نشست.

نبرد ناجوانمردانه

رهایی را چه می دانی؟,آشفتگی اعتیاد,ترک اعتیاد معتاد,من و مواد مخدر,هویت معتادان گمنام

 نمی دانستم که اعتیاد هم حکومتی دارد که دستگیر می کند، به زندان می اندازد، شکنجه می دهد ، آزادی ها را می گیرد و سرانجام بدون محاکمه رای به اعدام فرد می دهد، خلاص.

به هر حال نمی دانم و به چه علت فردای آن شب همه چیز از ذهن من پاک می شد. دیگر به قول و قرارهای شب قبل فکر نمی کردم. اصلا جایی خالی در فکر من به غیر از مصرف مواد مخدر در آن لحظه پيدا نمی شد و باز دوباره روز از نو، روزی از نو.

آشفتگی های خود و زندگی ام بیشتر و باز هم ادامه ی مصرف و سینه خیز به سوی قبرستان و تیرگی رفتن, هر بار که در ترک شکست می خوردم به نوعی این احساس در من زنده می شد که دیگر من نمی توانم. واقعا هم همین طور بود. چیزی به اسم اراده که بتوانم از آن جهت مقابله با مواد استفاده کنم، در من وجود نداشت. با هر بار ترک کردن بیشتر و بیشتر به مواد دل می بستم و به عبارتی وابسته تر می شدم و از سوی دیگر توانایی هایم ضعیف تر می گشت. سال های آخر فقط به مرگ فکر می کردم و در انتظار آن نشسته بودم که شاید هلاکت عاملی شود تا من به سوی مواد نروم.

دیگر ترور شخصیت، نگاه های همراه با ترحم مردم و اقوام، ضجه های همسرم و گریه های فرزندانم هیچ کدام برایم مفهومی نداشت و هیچ حسی را در من برانگیخته نمی کرد. احساساتم کرخت شده بود. همین طور دربدر از این طرف به آن طرف می زدم تا به هر حال اتفاقی در زندگی ام بيفند، تا این که …

 در یکی از روزهای خوب خدا ، پیام خدا توسط یکی از فرزندان خدا به من رسید ، اولش از ته دل خندیدم. به ساده بودن فردی که می گفت دور هم می نشینیم و مشارکت می کنیم و به تدریج درمان می شویم پوزخند زدم ، ولی به هر حال چاره ای ندیدم. همه ی درها را زده بوده و نتیجه ای نگرفته بودم. ولی نه، مثل این که یک در نزده باقی مانده بود. انجمن معتادان گمنام ، به یاد ضرب المثل «سنگ مفت، گنجشک مفت» افتادم و تصمیم گرفتم این راه را هم امتحان کنم.

قطره قطره …… زندگی

رهایی را چه می دانی؟,آشفتگی اعتیاد,ترک اعتیاد معتاد,من و مواد مخدر,هویت معتادان گمنام

نا امید و خسته به انجمن NA آمدم. تشنه ی تشنه بودم. همان روز اول و در همان برخورد ابتدایی، صداقت بچه ها، مظلومیت شان و سادگی و بی ریایی آن ها باعث شد تا طوفانی درونم اتفاق افتد. در اولین جلسه شرکت کردم و بعد از اتمام جلسه و دیدن آن چه که باید می دیدم، ایمانم خیلی قوی شده بود. به یقین دریافتم که سر چشمه همین جاست. از دوستان حاضر کمک خواستم، توصیه کردند که صبر کنم و باز به جلسه بیایم و از اولین بار مصرف خودداری کنم و خود را به خدای مهربان بسپارم و تماس خود را با بچه ها حفظ کنم. من نیز چاره ای نداشتم. به جلسات می رفتم و فقط گوش می کردم. روزهای متمادی می گذشت. نکته ی عجیب این بود که درد فیزیکی ام این بار با درد سایر ترک هایم فرق می کرد. تحمل ام بیشتر شده بود. احساس تنهایی نمی کردم، همیشه منتظر بودم که وقت شروع جلسه برسد.

روزهای اول نیم ساعت قبل از شروع جلسات، زودتر می رفتم. به مرور و بعد از گذشت چند وقت ناگهان متوجه شدم که چند روزی است که من بدون مواد مخدر زندگی می کنم. چه خوب! چه عالی! باورم نمی شد ولی ایمان داشتم که به هر حال یک نیروی برتر و قوی تر از اراده ی من و مواد مخدر، در این جا وجود دارد که توانسته به من کمک کند، من در انجمن هویت گم شده ام را که سالیان سال بود، دنبال آن می گشتم پیدا کردم . خدایم را، زندگی ام و خانواده ام را نیز انجمن به من هدیه داد. آن جا متوجه شدم که زندگی معنایی فراتر از رنج کشیدن دارد. به کمک اصول برنامه و رعایت آن چه که دوستان بهبودی و هم چنین راهنمایم می گفتند، آن چه را که دیر زمانی بود در پی اش می گشتم، یافتم و آن چیزی نبود جز رهایی از مصرف مواد مخدر. امروز به لطف خداوند نزدیک به دو سال است که پاک هستم و رهایی یافته ام.

به امید آن که تمامی همدردهای خودم، روزی برای رهایی بیایند و از آشفتگی و ذلت مواد و تنهایی اعتیاد، به کمک معجزه خداوند و یاری و کمک بی منت بچه های انجمن رهایی یابند. در خاتمه این که:

آزادی میراث طبیعی انسان است باید آن را پدید آورد و پذیرش شرایطی که قادر به تغییرش نیستیم خود یک شجاعت است. تسلیم شدن در جنگ با مواد مخدر، رها شدن از بیماری اعتیاد است.

مجله پیام بهبودی پاییز1385

رهایی را چه می دانی؟,آشفتگی اعتیاد,ترک اعتیاد معتاد,من و مواد مخدر,هویت معتادان گمنام

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!