خیزش آگاهی,پیاده رو معتادان گمنام,صحبت های بهبودی,وسوسه سمج,ناکامی لغزش

خیزش آگاهی

خیزش آگاهی,پیاده رو معتادان گمنام,صحبت های بهبودی,وسوسه سمج,ناکامی لغزش

از محل جشن زدم بیرون، کنار پیاده رو قدم می زدم که دیدم مرتضی پشت سرم آمد بیرون. کمی باهم حرف زدیم حرف های مرتضی محرک و موجب انگیزه مجددم بود قدم زنان در حالی که به صحبت هایش گوش می دادم به پارکی رسیدیم که بچه های انجمن بعد از جلسه جمع می شدند. از بیماری ام آگاهی های جدیدی می یافتم.

تصمیم خودم را گرفته بودم از همان ساعت اعلام آمادگی حرکت از نو را نمودم مرتضی که به تیر چراغ تکیه داده بود بایک حرکت تند از جا بلند شد و گفت: پس حاضری دوباره برای بهبودی ات هر کاری بکنی؟ دندان هایم را به هم فشار دادم و با سر جواب مثبتی دادم. دستم را فشرد و گفت: پس همین جا کنار تیر چراغ بمان تا من بیایم و آرام از من جدا شد و رفت. وقتی تنها شدم کمی این پا و اون پا کردم، مشغول جمع کردن افکارم بودم که چندتا از بچه های انجمن پیدا شدند و تا مدتی با من راجع به بهبودی و تجربه و امیدهای شان صحبت کردند و رفتند. خیزش آگاهی

باز هم تنها شدم، نگاهی به اطراف انداختم، پارک خالی و آرام شده بود سکوت زیادی آزارم می داد. هرازگاهی صدای پارس سگ ها، سکوت نیمه شب را در هم می شکست. انگار واقعاً من ماندم و تیر چراغ برق. نگاهی به هیکل بزرگ و قد و قامت بلند تیر بتونی انداختم. اندام آن استوار و محکم، با دو تا چراغ سفید روشن، غرور آفرین به نظر می رسید. پای تیر، روی چمن دراز کشیدم. خط های کج و معوج که روی تنه تیر حک شده بود نظرم را جلب کرد، دراز کش جلوتر رفتم، زمان قالب بندی با انگشت دست نوشته شده بود 81/3/31 نگاهی به ساعتم انداختم عقربه ها ساعت 1/40 صبح را نشان می داد، سرم رو به آسمان بود و بدون توجه به ستاره های زیبا به عاقبت کار فکر می کردم. کم کم حوصله ام سر رفت، خوابم هم نمی برد، مرتضی هم که نیامد از دست او عصبانی شدم، دور خودم می چرخیدم، کلافه و بی قرار شده بودم، حتی چندبار وسوسه هم به سراغم آمد که بروم مواد بزنم. من که توی لغزش بودم چند ساعت دیر تر یا زودتر فرقی نمی کرد! خیزش آگاهی

زود دست و پایم را جمع کردم و به خودم نهیب زدم گه باز هم توی همان چاه قبلی می افتی! لااقل از این تیر چراغ برق خجالت بکش، ببین چه استوار و پابرجا و محکم ایستاده و روشنایی می ده و راه را برای مردم روشن می کنه. ولی تو نمیتونی حتی به اندازۀ این تیر چراغ برق هم برای جامعه مفید باشی! وسوسه ام فروکش کرد اما هنوز از دست مرتضی دلخور بودم.

آخه من و تنها ول کرد و رفت کنار خانواده اش. شاید هم می خواست تمایل من را بسنجد.

این داستان ادامه دارد…. خیزش آگاهی

منبع: مجله پیام بهبودی شماره چهارم زمستان 84

خیزش آگاهی,پیاده رو معتادان گمنام,صحبت های بهبودی,وسوسه سمج,ناکامی لغزش

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!