خودشکنی,مواد و ساقی,ترک اعتیاد,جامعه و معتاد,

خودشکنی

خودشکنی,مواد و ساقی,ترک اعتیاد,جامعه و معتاد

از وقتی یادم میاد همیشه به چیزی تو زندگی کم داشتم. بچگی هام فکر می کردم گم شده من به تيله قرمز راه راه و یا به شکلات کاکائویی خوشمزه است. شایدم یه شلوار جین گران قیمت خارجی، همین طور که بزرگ تر می شدم خلاء های روحی و روانی ام نیز بیشتر شده و حفرة درونی ام عمیق تر می گشت. کمبودها تغییر شکل می دادند. خواسته های زیادی را طلبکارانه در ذهن خود پرورش می دادم : پدر و مادر میلیونر، ماشین مدل بالا، دانشگاه، ویلای شمال، دوست دخترای خوش برو رو ، قهرمان و ستاره شدن. من همه اینارو می خواستم بدون این که تلاشی بکنم، فقط می خواستم و همه این چیزا رو حق خودم می دونستم. اصلا جهان هستی به من بدهکار بود. هیچ وقت راضی نبودم. بعضی هاش هم که به دست می آمد فورا می گفتم : «نه این نیست ، به چیز دیگه س» و برای اونایی که به دست نمی آمد خانواده و جامعه ، مدیر مدرسه ، خدا ، حکومت و همه غیر از خودم ، مقصر بودند، منتظر بودم یه روزی همه این خواسته هام به من تقديم بشه و من کشف بشم ولی این اتفاق نیفتاد و من نومیدانه نتوانستم زندگی را تحمل کنم حدود ۱۸ سال سن داشتم که تصمیم به خودکشی گرفتم اما یه جوری مواد سرراهم قرار گرفت ، امتحان کردم ، خوب بود ، عالی بود.

قرارداد با شیطان 

همونی بود که می خواستم ، خودش بود ، بهش چسبیدم ، عاشقش شدم ، عزیزم شده پدر و مادر و زن و بچه ام شد. همه چیزم شد. باهاش حال می کردم. معنا و هدف زندگی ام بود. ولی خوشحالی اونم تموم شد. البته به خرده دیرتر از چیزهای دیگه خوشحالی آشنا شدن با اون تموم شد. چیزای دیگه ای رو که مدت ها در آرزوی داشتن آن ها می سوختم به محض به دست آوردن شان ، دلزده می شدم و تازگی خود را برایم از دست می دادند. اما این اتفاق در مورد مواد ، دیرتر صورت گرفت، ولی به هر حال بدبختی هاش شروع شد.

نگاه های زیر چشمی معنی دار ، لبخند های تمسخرآميز ، حرف های کنایه دار: چرا این قدر لاغری؟ چرا رنگت زرده؟ و به دنبال آن بی پولی، دربدری، مأمور، زندان گرما سرما ، سگ دو زدن دنبال پول و مواد و ساقی ، دنبال جا ، فحش و توهین بخماری و درد و رنج ، افسوس و حسرت و یک عالمه چیزای بد دیگه. ولی هیچ وقت مواد مقصر نبود! مثل همیشه بازم می گفتم : تقصير زنمه ، اگه غرنزنه و بذاره تو خونه مصرف کنم راحت ترک می کنم، تقصیر جامعه است ، کار کمه ، تفریح نیست و مواد زیاده عشق و حال نیست و تقصير فلانه و فلانه. همیشه مواد از اتهام تبرئه بود.  نمی تونستم بفهمم اشکال کار در کجاست. خیلی کارا کردم. شغل و خونه عوض کردم داشتم زنمو طلاق می دادم. می خواستم کشورمو عوض کنم ولی هیچی تغییر نکرد و اوضاع روز به روز بدتر می شد تا این که همون تصمیم ۱۸ سالگی را در سن 45  سالگی دوباره گرفتم. خودکشی، این بار نومیدتر و مأيوس تر و در انتهای خط آخر.

 آخر خط زندگی.

خودشکنی,مواد و ساقی,ترک اعتیاد,جامعه و معتاد

روی خط دلدادگی

نمی دونم چی شد که یکباره سر از انجمن در آوردم. بعدا فهمیدم انتخاب شدم دعوت شدم به به جمع با حال . همه مثل خودم بدبختی و در بدری کشیده بودند.

همه بلاهایی که سر من آمده بود اونا هم دیده بودند. اونا هم طعم بی هویتی را چشیده بودند ولی می خندیدند. قیافه شون مثل آدم های عادی بود ، نه ، خیلی بهتر از آدم های عادی، چیزی که من همیشه آرزویش را داشتم، به قیافه عادی می خندیدند و شاد بودند، چیزهایی که من یادم رفته بود. همدیگه رو دوست داشتن. چسبیدم به این جمع. چاره ای برای دردهای بی درمانم پیدا کردم. پیش خود گفتم : هر کاری که اینا کردن ، منم انجام می دم. مگه من چی کم دارم که نتونم، اقرار کردم ، پذیرفتم ، دست از جنگیدن بر داشتم ، تسلیم شدم ، امید پیدا کردم. امید به باور تبدیل شد و باور به ایمان و ایمان به اعتماد. به این جمع اعتماد کردم. خودم رو شناختم ، رها شدم. چیزهای جالبی در انجمن یاد گرفتم از جمله این که : هم در ۱۸ سالگی و هم در ۶۵ سالگی که تصمیم به خودکشی داشتم و از زمین و زمان می نالیدم ، مشکل خودم بوده ام. پس باید خودمو بکشم، برنامه هم همینو می گه، منتها به خودکشی با اسلحه و زیر تریلی و مرگ موش، «خود» کشی با صلح و با صداقت ، با روشن بینی ، تسلیم ، فروتنی ، اعتماد ، دعا ، مراقبه ، خدمت و رشد روحانی. دیگه یا جای «منه» یا جای اصول روحانی تا حالا من و بیماری ام یکه تازی می کردیم ولی تو بهبودی من باید «خودمو» بکشم. باید گم شم. لابد به معنی گمنامی هم همینه. باید از سر راه این اصول کتار برم تا اونا رشد کنن. دوست دارم براموندن «خود» کشی کنم! این بار دیگه حس می کنم واقعا گم شده ام پیدا شده. واقعا خودشه ، با منه ، تو جیبمه ، زیر لباسمه ، تو مغز و قلبمه ، تو بدنمه ، بیرونه ، درونه ، همه جا هست. تو همه آدما ، تو درختا ، پرنده ها. همه جای هستی می بینمش و او را احساس می کنم. اونو وقتی خوب حس می کنم که تو راه انجمن هستم. وقتی تو را هم اونم هست. مقصد من همون راهه ، این راه تا آخر عمر ادامه داره ، راه قشنگه. تو این راه برا من غم و شادی هم هست ولی غمش مثل اون غم های سابق ، گزنده نیست زود تموم می شد و قابل تحمله این جا پر از زیبائیه، خانواده ، کار ، زندگی ، پدران ، مادران ، پسران ، دختران ، طبیعت کوه ، ورزش قدم ها و سنت ها ، راهنما ، جنگل و خلاصه همه کاینات هستی زیبا هستند. بالاخره من گم شده خودم رو با «خود» کشی پیدا کرده ام. 4 ساله من شادم سرخوشم و خوشبختم. به این نتیجه رسیده ام که راه رهایی «خود» کشیه. منتهاخود کشی به سبک NA عالمی داره؟

 مجله پیام بهبودی بهار1385 خودشکنی,مواد و ساقی,ترک اعتیاد,جامعه و معتاد

خودشکنی,مواد و ساقی,ترک اعتیاد,جامعه و معتاد

 

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!