آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟


آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند ؟

آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

خدا را شکر می کنم به خاطر این همه لطف و موهبتی که به من داشته است و مرا تبدیل به عضو قابل قبول و مسئولیت پذیر جامعه کرده است. در زمان مصرف هیچ کس جواب سلام مرا نمی داد. تا مرا می دیدند فرار می کردند. مثل اینکه با یک شخص طاعون دار روبرو شده بودند. از وقتی یادم می آید خیلی سربه زیر بودم و کاری به کار دیگران نداشتم. بطوری که همه اهل محل از من تعریف و تمجید می کردند. که فلانی چقدر مؤدب است و من از این همه تعریف لذت می بردم و از اینکه مورد تأیید دیگران قرار می گرفتم خوشحال بودم.

کم کم متوجه شدم که این شخصیت اصلی من نبود چون من هم دوست داشتم مانند دیگران، شیطنت کنم و سربه سر هم سن و سال هایم بگذارم. بازی کنم و هیجان های خاص دوران کودکی ام راتجربه کنم. ولی می ترسیدم که بگویند پسر پررو و بی ادبی است و ضمنأ می ترسیدم که در بازی از دیگران کتک بخورم و همیشه احساس می کردم که از دیگران ضعیف تر هستم و همین طرز فکر باعث شده بود که کاملأ اعتماد به نفسم را از دست بدهم و وجودم پر از ترس شود. برای محو کردن این ترس نیاز فراوان به کمک افراد خانواده پیدا کردم و همین امر موجب وابستگی زیاد من به آنها شد. وابستگی از نوع افراطی آن، همان دردی که بعد ها به شکلی دیگر زندگی من را فنا کرد و هر روز نقش این وابستگی بیمارگونه را در فرم های دیگر در زندگی پر از درد خود، تجربه نمودم.

خانواده همیشه نیازهای مرا برآورده می کرد. برای اینکه به دیگران نشان بدهم که بهتر از هم سن و سالان خودم هستم، همیشه اسباب بازی های بهتری انتخاب می کردم و چون وضع مالی خانواده تقریباً خوب بود، هرچه بزرگ تر می شدم، پرتوقع تر هم میشدم و احتیاجات من هم نسبت به خودم بزرگتر و بیشتر می شد و اگر برآورده نمی شدند آزرده خاطر می شدم و همچنین خلیی زود می رنجیدم. در اثر این رنجش، ازخانه دزدکی پول برمی داشتم و چیزهایی راکه با آنها می خواستم ژست بگیرم و پز بدهم می خریدم، تا بلکه بخشی از خلاء های روحی خود را پر کنم. در مدرسه فرار می کردم. من از درس ریاضی چیزی نمی فهمم همیشه نمره کم می گرفتم و بارها از معلم ریاضی کتک می خوردم و یا از کلاس اخراج می شدم. ولی دیگران چنین وضعی نداشتند و کاملا مشخص بود که با دیگران فرق دارم. از ریاضی متنفر شدم. سرکلاس نمی رفتم و سرانجام تجدیدی ودر نهایت مردود می شدم و یک سال از بقیه عقب می افتادم. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

احساس خود کم بینی می کردم و می گفتم من کمتر از دیگران هستم و خودمحوری من اجازه نمی داد تا از دیگران کمک بگیرم. کم کم به این فکر افتادم تا برای جبران خود کم بینی هایم، با بچه های بزرگتر از خودم رفاقت کنم، آنها از من بزرگتر بودند با این تفاوت که وضع مالی من بهتر از آنها بود. وقتی با آنها بودم احساس قدرت می کردم و از اینکه هم کلاسی هایم می دیدند، من با بچه های بزرگتر می پرم لذت می بردم.

رفتار آنها با من خوب بود و از من حمایت می کردند چون پول چیزهایی را که لازم داشتند به آنها می دادم. یعنی با پول پشتیبانی آنها را از خودم می خریدم چون بخاطر ضعف روحی، نیاز به حمایت آنها داشتم تا نبود اعتماد به نفس خود را جبران کنم. الان متوجه می شوم که چقدر بیچاره بودم.

حتی بعضی وقت ها که پول نداشتم به آنها بدهم از خانه پول می دزدیدم و به آنها می دادم تا از من راضی باشند!!

آنها بعضی وقت ها، راجع به سیگار کشیدن و مواد مخدر صحبت می کردند و از آن تعریف می کردند. به فکرم رسید اگرمن هم مانند آنها، مواد مصرف کنم حالم خوب می شود و قوی می شوم و دیگر از چیزی نمی ترسم. برای همین از آنها خواستم که به من مواد بدهند و یکی از آنها در ازای پول زیادی که از من گرفت مقدار کمی به من مواد داد. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

به این ترتیب برای اولین بار بامواد آشنا شدم و از آن استفاده کردم و رخوت زیادی سراسر بدنم را فرا گرفت و احساس عجیبی پیدا کردم. از آن خوشم آمد. چون وضع مالی ام خوب بود و در اوایل اجباری به مصرف نداشتم و هرزمان که دلم می خواست مصرف می کردم، متوجه چاه عمیق و تاریکی که در حال سقوط در آن بودم، نمی شدم. دوران لوکس و طلایی اعتیاد را سپری می کردم. باید اقرار کنم که بطور کاذب، بعضی از احساسات ناخوشایند خود را فراموش کردم و راحت تر شده بودم. مثلاً ایجاد رابطه صمیمی با خانواده ام خیلی برایم سخت بود. مخصوصاً با پدرم که خارج از کشور بود و من خیلی کم او را می دیم. در هنگام روبرو شدن با او خیلی خجالت می کشیدم ولی متوجه شدم که وقتی مواد مصرف می کنم این قابلیت را پیدا می کنم که با او خیلی راحت صحبت کنم، بدون اینکه خجالت بکشم. ولی این دوران مدت زیادی دوام نیاورد چون شخصیت افراطی من دیگر به من فرصت مصرف تفننی را نداد. سقوط سرعتی بیشتر به خود می گرفت تخریب، شکل واقعی خود را نشان می داد. زنگ های خطر به صدا در آمدند ولی گوش من نشنیده می گرفت. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

به بهانه های مختلف، دروغ می گفتم، کلاس درس را بخاطر مصرف مواد ترک می کردم. همیشه مورد مواخذه ناظم و دبیران مربوطه قرار می گرفتم که چرا این قدر بی نظم هستم و مرتب به مدرسه نمی روم و اگر هم می روم چرا اصلاً درسم خوب نیست. به همین طریق زمان می گذشت و آخرسال با یک کارنامه درسی خراب و کارنامه روحی خراب تر به منزل می آمدم.

فکر می کردم آدم نالایقی هستم و شایسگی قبولی و دانشجو شدن را ندارم. اجبار به مصرف باعث شد که ترک تحصیل کنم و همین فرصت بیشتری را جهت مصرف زیادتر من فراهم کرد، وسیله نقلیه خود را فروختم و برای اینکه مورد تأیید وتحسین دوستان مصرف کننده ام قرار گیرم نصف ارزش آن را پول و نصف دیگر را مواد گرفتم که مثل بمب صدا کند.!!

هرچه تندتر می رفتم شدیدتر به زمین می خوردم. دیگر مواد قدیمی من را تأمین نمی کرد و ناچار رو به هروئین آوردم. این خود سرفصل جدیدی از سراشیبی بود. همه چیز درب و داغون شده بود خشم و نفرت تمام وجودم را تسخیر کرده بود. جنگ و تضاد با اطرافیان بخش لاینفک زندگی نکبت بار من شده بود. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

چند نفر از دوستان در این راه قربانی شدند، یکی دو نفر خودشان را اعدام کردند. دوسه نفر دیگر خودشان را آتش زدند و سوختند ولی من جرات خودکشی هم نداشتم. به فکر قطع مصرف افتادم ولی همیشه احساس تنهایی، نارضایتی، سردرگمی، پوچی و خجالت می کردم. ناچار مواد دیگری را که به نظرم سبک تر می آمد جایگزین می کردم ولی تا می آمدم به خودم بیایم دوباره مصرف هروئین شروع می شد. مادر بیچاره ام که اطلاعات چندانی از مواد مخدر نداشت می گفت: “ننه، مگه این هروئین خیلی بدتر از شیر مادره؟ در دوران بچگی شیر مادر را ترک کردی، هروئین که چیزی نیست، این راهم ترک کن، ننه جون!”حرف های مادرم باعث می شد که عصبانی شوم، با او دعوا کنم و او را بزنم چون جواب قانع کننده ای برای او نداشتم. آیا این آخر خط من بود؟ نه، یک گام دیگر باید برمی داشتم دیگر با کشیدن مواد حال نمی کردم. به تزریق روی آوردم و بدتر اینکه جرأت ترک را هم از دست داده بودم و از درد کشیدن بسیار می ترسیدم. یکی دو سال دیگر ادامه دادم و تبدیل شدم به یک مشت پوست و استخوان. ادامه مصرف و تزریق باقیمانده داشته هایم راگرفت.

شخصیت، آبرو، انسانیت و شرف را هم از من گرفت و به جای آن تنفر، انزجار، کینه، حسادت و انبوهی از نواقصات اخلاقی را به من اهدا کرد. از نظر شخصیتی هیچ چیزی برایم باقی نماند. هرموقع که قرار بود مهمانی به منزل ما بیاید پولی پیدا می کردند و به من می دادندکه از آنجا بروم تا کسی ریخت و قیافه ام را نبیند و در نزد مهمان شرمنده نشوند. همیشه آنقدر مواد تزریق می کردم که از خود بی خود می شدم و مرگ را در چند قدمی خود می دیدم. حتی یکی از آشنایانی که مصرف کننده بود یک بار در کنارم بود، از این کار من می ترسید. چون اوهم بارها سایه مرگ را در چشمانم می دید و در شرایطی قرار گرفته بودم که ازهر جنبنده ای بترسم و حتی دیگر نای راه رفتن را نداشتم. شخصی دیگر برایم تهیه می کرد. وای که چه روزگار تلخ و سیاهی را گذراندم. وقتی به یاد آن روزها می افتم تعجب می کنم که چطور زنده هستم. همه جا سیاه بود همه چیز سرد بود. خود وخانواده ام فنا شده محسوب می شدیم. دیگر هیچ چیزی وجود نداشت. هیچ چیز، همه را امتحان کردم و همیشه یک نتیجه می گرفتم. شکست ولی نه گویی یک راه نیاز مانده دیگر وجود داشت” انجمن معتادان گمنام” سرانجام نوبت من هم شد و لطف خداوند همچون نوری تابناک، به سیاهی ها و تاریکی ها خاتمه داد. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

اولین بار وقتی با آشنایم که قبل از من با NA  آشنا بود، به جلسه آمدم، در این فکر بودم که معتادانی از قماش خودم، چه دارند که به من بدهند و من با شخصیت از هم گسسته خودم چه کنم؟ ولی افرادی را آنجا دیدم که تمیز و آراسته بودند. من هم حتی فکر نمی کردم که آنها روزی مصرف کننده بوده اند. به راحتی می شد معجزه را در جود مبارکشان دید. معجزه ای که فقط با تمایل و صداقت می توانست به وقوع پیوسته باشد. کسانی را دیدم که امیدوارانه از زندگی صحبت می کردند. مدت ها بود کسی از زندگی و امید با من صحبت نکرده بود. هرچه بود تحقیر و تنفر بود. کسانی را در آن جلسه دیدم که در زمان مصرف وجودشان مالامال از کینه و تنفر بود ولی همان افراد با من از عشق و محبت و دوست داشتن صحبت می کردند. آیا من خواب می دیدم؟ خیر، همه اینجا در بیداری بود و من هم با اجازه شما عضو انجمن معتادان گمنام شدم. اینجا همه مرا دوست دارند. همین باعث شد که بدانم خدای من مهربان تر از آن چیزی است که من فکر می کردم. او همیشه به من لطف داشته و بارها به من کمک کرده است تا سرانجام پس از طی کردن پیچ و خم های زیاد، مرا روی این صندلی نشاند.

خداراشکر، هرروز که می گذرد ایمان من نسبت به برنامه و لزوم کارکرد 12 قدم و راهنما گرفتن و رهجو داشتن و خدمت به سایر معتادان بیشتر    می شود. چون دوباره من را به دنیای زنده ها راه داد و امکان دوباره زیستن را به من داد. به طوری که اکنون همه چیز بدون مواد مخدر برایم جالب و قابل تحمل است. دنیایی که قبلا برایم پر از خشونت و جنجال بود، حالا برایم پر شده از محبت و آرامش. درحالی که چیزی تغییر نکرده بلکه دید من و فکر من، نسبت به دنیای اطراف تغییر کرده و الان به جای گریه و زاری و جنگ و دعوا در خانواده های معتادان، می توان صدای خنده و خوشحالی را شنید که همه این ها از لطف خداوند مهربان و غنی بودن این برنامه و کارکرد 12 قدم است. خیلی وقت ها، که از محله خودمان عبور می کنم، از اینکه می بینم دیگران چقدر با مهربانی و لبخند با من احوالپرسی می کنند و تعارف می کنند شرمنده می شوم، چون من هیچ کار مفیدی برای آنها انجام ندادم.

انجمن گرانبها ترین خصلت های انسانی را به رایگان در اختیار من قرار داد و مرا با عشق و دوست داشتن و اعتماد کردن آشنا کرد. تا بدانم که می شود انسان گونه زندگی کرد. الان با واقعیات زندگی راحت تر برخورد می کنم و خودم را همان طور که هستم می پذیرم. مادرم خیلی خوشحال است وبه جای اینکه مرا عاق کند و مرتب بگوید برو برنگردی و شیرم را حلالت نمی کنم برایم دعا می کند. برای شما هم که هرجای ایران هستید، عزیز دل اوئید نیز دعا می کند. من او را خیلی اذیت و آزار کردم ام و از خداوند بخاطر قدم 8 و 9 این برنامه ممنونم. ابزار کار در اختیار من گذاشته شده است و من می خواهم از آنها استفاده کنم. هنوز وقتی با مادرم روبرو می شوم بغض گلویم را می گیرد، بطوری که گفتن چند کلمه برایم سخت می شود، ولی او با صدایی مهربان برای من و شما دعا می کند. اکنون تمام سعی من این است که طبق برنامه کار کنم، به خدا نزدیک شوم و خدا را شکر به طور مرتب در جلسات شرکت می کنم، کار می کنم و امیدوارم که بتوانم عضوی مفید برای جامعه و انجمن باشم. فقط دوست دارم که باور بزرگی را که در انجمن تجربه کرده ام را برای دوستان تازه وارد تکرار کنم : هیچ احتیاجی نیست که ما بمیریم، واقعا میشود بدون مواد مخدر زندگی کرد و زندگی خوبی هم داشت. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

با آرزوی موفقیت برای همه عزیزان.باتقدیم عشق و احترام. آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

منبع: مجله پیام بهبودی بهار1384 آیا کسی سرگذشت مرا باور میکند؟,وابستگی افراطی,خود کم بینی افراطی,نبوداعتماد به نفس,دوران لوکس طلایی

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!