• فارسي
  • English
روزشمار پاکي
فقط براي امروز
نشريات
کميته وبسايت و آدرس جلسات شوراي منطقه ايران

 ارائه اطلاعات به روز انجمن معتادان گمنام به جامعه از   طريق جمع آوري و تهيه اطلاعات به روز و درج آنها در وبسايت اينترنتي انجمن معتادان گمنام ايران.

تسهيل در تهيه و در دسترس قرار دادن اطلاعات به  اعضاء، جوامع و مناطق انجمن معتادان گمنام در سطح دنيا

 اطلاع رساني به جامعه، معتادان واعضاي NAجهت دستيابي به آدرس جلسات بهبودي از طريق  جمع آوري ،چاپ وارائه آدرس جلسات به روز NA  ، درج در وبسايت انجمن معتادان گمنام همچنين پاسخگوئي به خطوط تلفني ماندگار آدرس جلسات.

اين کميته توسط مسئولين کميته آدرس جلسات نواحي که آنها نيز از جانب کميته هاي آدرس جلسات هيئت هاي نمايندگان محلي تغذيه مي شوند حمايت وپشتيباني مي شود.

 

داستان امروز

من تنها جلسة NA  در جهان را پيدا کردم

اسم من باب بي. است و اهل لس‌آنجلس هستم. در مورد آدم‌ها، جاها و چيزها، من از همان اول جزو آدم‌هاي موفق روزگار بودم؛ منتها از آخر.

          من توي يکي از محله‌هاي جنوب شهر بزرگ شدم. فقير، محروم، در دوران بحران اقتصادي1، و بچة طلاق. جملات محبت‌آميز توي خانوادة ما اصلاً مرسوم نبود. خانه هم پر از بچه بود. 

          بيش‌تر چيزهايي که من از زندگي‌ام مي‌دانم، بعدها و با نگاه به گذشته به يادم آمده. وقتي در کوران اين وقايع بودم، چيزي از آن نمي‌فهميدم. فقط يادم هست که زندگي همين طور از کنارم مي‌گذشت و من احساس متفاوت بودن، احساس محروميت مي‌کردم. در تمام مقاطع زندگي، هر جا که بودم و هر چه که داشتم، طعم آسايش را هيچ‌وقت واقعاً نچشيدم. در يک دنياي خيالي بزرگ شدم. هميشه چمن همسايه به چشمم سبزتر بود. هميشه در خيال و توهم سير مي‌کردم. توي مدرسه هميشه با انواع و اقسام دودره‌بازي قبول مي‌شدم. اين چيزها را خوب ياد گرفته بودم.      

          من هميشه در رؤياي ترک خانواده بودم. خانه‌مان به چشم من جاي ماندن نبود. شيرين‌ترين خيال من اين بود که جايي آن بيرون چيز خوبي در انتظار من است. 

          من مصرف مواد مخدر را نسبتاً دير شروع کردم. هجده سالم بود. البته دير که مي‌گويم منظورم در مقايسه با بچه‌هاي امروزي است.

          مادر من به ضرب ترکه ما را اداره مي‌کرد. روشش اين بود. شيوة دائمي من هم براي جلب توجه اين بود که هر روز ماتحتم را بدهم دَمِ ترکة مادر. بعدها ياد گرفتم يک راه ديگر براي جلب توجه، مريض شدن است. وقتي مريض مي‌شدم چيزهايي را که به آن نياز داشتم به دست مي‌آوردم؛ يعني محبت و توجه. 

          به چشم من مقصر اين وضعيت مادرم بود، چون توي زندگي‌اش تصميم‌هاي عاقلانه‌تري نگرفته بود تا من بتوانم کودکي شادتري داشته باشم.

          من به ارتش رفتم چون به چشمم راهي براي فرار کردن از خانه بود. مدت‌ها توي ارتش ماندم چون آن‌جا هم همان امکاناتي را که توي خانه داشتم به من مي‌دادند: سه وعده غذا، جاي خواب، و بي‌مسئوليتي. شايد از اين جهت که درجه‌دار بودم و بالاخره کارهايي مي‌کردم، بشود گفت آدم مسئولي بودم اما همه‌اش به اين دليل بود که از پيش دستورالعمل‌هايي به من داده بودند که چه کار کنم، کي اين کار را بکنم، و چه‌قدر بکنم.  

          اولين مادة مخدري که مصرف کردم الکل بود. متوجه شدم که من دو شخصيت دارم. وقتي تحت تأثير الکل و بعدها[ساير] مواد مخدر بودم، شخصيتم تغيير مي‌کرد.

          بعدها متوجه شدم که اين شخصيت دوگانه از خيلي قبل‌تر در من وجود داشته. من حتي قبل از مصرف هم دوشخصيتي بودم. دزدي را از همان بچگي ياد گرفته بودم. دروغ گفتن را هم همين‌طور. حقه‌بازي را هم همين‌طور. من با مهارت از اين ترفندها استفاده مي‌کردم. مدت‌ها قبل از اعتياد به مواد مخدر، به دزدي معتاد بودم چون باعث مي‌شد احساس خوبي داشته باشم. وقتي چيزهاي ديگران را مي‌دزديدم و بذل و بخشش مي‌کردم، حالم خوب مي‌شد. نسبت به دزدي نوعي کشش يا وسوسه داشتم. نمي‌شد بروم جايي و چيزي بلند نکنم.   

          من خيلي هم بي‌تجربه بودم و از مواد مخدر هيچ‌چي نمي‌دانستم. در دهة 1930 و 40 مواد مخدر موضوعي نبود که زياد در موردش صحبت بشود. البته معني‌اش اين نيست که الان تغييري در مواد مخدر به وجود آمده، فقط آن‌وقت‌ها در موردش صحبت نمي‌شد. در مورد سکس يا مواد مخدر يا مذهب کسي صحبت يا بحث و جدل نمي‌کرد يا توضيحي در مورد اين چيزها نمي‌داد. اين‌ها جزو چيزهايي که مردم در موردش صحبت مي‌کردند نبود.

          من با مادة مخدر مورد علاقه‌ام يعني هروئين در شرق دور آشنا شدم. در مورد ترياک هم چيزهايي شنيده بودم و امتحانش کردم. فهميدم که مي‌شود هروئين را جوشاند و توي سرنگ کشيد. آن‌طرف‌ها انواع و اقسام مواد مخدر فراوان بود و آدم مي‌توانست برود توي عطاري و مواد بخرد. اين شد که من نه سال تمام خارج از آمريکا ماندم. اين طوري با عُرف و محدوديت‌هاي موجود در آمريکا مواجه نمي‌شدم.     

          من هيچ‌چيز در مورد پيش‌رفت بيماري‌ام نمي‌دانستم. هيچ‌چيز در مورد اعتياد نمي‌دانستم. سال‌هاي سال بدون هيچ گونه آگاهي از اعتياد اين در و آن در مي‌زدم و واقعاً در جهل بودم؛ در جهل مطلق.

          هيچ کس به من توضيح نداد که وقتي يک سال مواد مخدر مصرف کني ممکن است گرفتارش بشوي. هيچ کس چيزي از خماري به من نگفت. تنها چيزي که همه مي‌گفتند اين بود که «مواظب باش حالت بد نشود»، و تنها راه براي اين هم ادامة مصرف بود.

          يکي از عيب‌هاي ارتش اين است که دستورات را به آدم ابلاغ مي‌کنند و اعزامش مي‌کنند اين طرف و آن طرف، ولي ساقي را همراه آدم اعزام نمي‌کنند. خب آدم حالش بد مي‌شود. دفعة بعد آدم سعي مي‌کند ذخيرة کافي مواد همراه خودش ببرد، و ذخيرة يک‌ماهه، يک هفته يا حتي دو سه روز بيش‌تر دوام نمي‌آورد. 

          من نه چيزي از پيش‌رفت اين بيماري مي‌فهميدم نه از عواقب کارهايم. در مورد خدمتم در ارتش، آثار مخربِ پيش‌رفت بيماري من به صورت اين طرف و آن طرف بردن و قاچاق مواد بروز کرد. از آن طرف، وقتي مصرف آدم آن قدر زياد مي‌شود که نمي‌تواند سر خدمت حاضر بشود، طبعاً توبيخش مي‌کنند. در مرحلة بعد هم آدم را مي‌برند مي‌اندازند توي بازداشت‌گاه. و بعد ارتش کار ظالمانه‌اي در حق من کرد: مرا انداخت بيرون توي خيابان.     

          من اصلاً بلد نبودم چه‌طور از خودم مراقبت کنم. تا آن زمان مدام از دامن يک مادر به آغوش آن يکي پناه برده بودم. اين‌ها از من مراقبت کرده بودند، و حالا مي‌ديدم که کف خيابان هستم و هيچ کس نيست هواي مرا داشته باشد. من از اجاره خانه و کار کردن و مسئوليت هيچ‌چي نمي‌دانستم. بنابراين مجبور بودم اين مسئوليت را به گردن هر کسي که دستم مي‌رسيد بيندازم. باز شروع کردم دنبال انواع و اقسام مادرها دويدن.

          کف خيابان ناچار بودم کَلاشي را ياد بگيرم. بايد بدانيد که توي ارتش خيلي چيزها هست که مي‌شود فروخت و من به اين کار آموخته شده بودم، چون دزدي را دوست داشتم. البته ناچار بودم مهارت‌هاي ديگري را هم ياد بگيرم، مثلاً اين که بروم توي مغازه‌ها و سيگار و بسته‌هاي گوشت را يواشکي بزنم زير بغلم، از پنجرة طبقة دوم بپرم پايين، و از دست پليس‌ها فرار کنم.    

          به نظرم اين يک جور هيجاني است که همراه اعتياد به مواد است. اين کارها خيلي شبيه دزد و پليس‌بازي‌هاي زمان کودکي بود. من متوجه شدم که تعداد پليس‌ها از معتادها بيش‌تر است. مي‌ايستند اين طرف و آن طرف و آدم را زير نظر دارند. هيچ وقت هم نفهميدم چه طوري وسط اين همه آدم، عدل مي‌آمدند يقة مرا مي‌گرفتند که «بشين تو ماشين. بجنب.» از هر ده دفعه هم نه دفعه مرا با جنس گير مي‌انداختند. 

          در جريان گشتن دنبال مادرهاي مختلف، يکي‌شان مرا پيدا کرد. به فکرم رسيد اين يکي را بايد چهارميخه کنم و ازش سند محضري بگيرم، اين طوري ديگر نمي‌تواند فرار کند.  

          انتخاب من درست بود، کسي را انتخاب کرده بودم که مصرف نمي‌کرد. من آدم‌هاي مصرف‌کننده را خوب مي‌شناختم. آدم مصرف‌کننده وقتي من گير مي‌افتادم کمکم نمي‌کرد. آدم مصرف‌کننده نمي‌توانست پول وثيقة آزادي مرا تأمين کند. نمي‌توانست بيايد ملاقات من، چون سخت مشغول عادت‌هاي خودش بود.

          خلاصه آدمي را پيدا کردم که اصلاً اهل اين چيزها نبود. زنم درس مي‌خواند و کار مي‌کرد و از خودش خانه داشت. فقط يک نقطه ضعف داشت. نمي‌دانست نوعي نياز دروني او را وادار مي‌کند که مثل يک دايه يا مادر، از کسي مراقبت کند. و براي اين کار من بهترين انتخاب بودم. من مي‌خواستم کسي ازم مراقبت کند. او هم طالب اين بود که مرا جمع‌وجور کند. توي زندان بودم که به من پيشنهاد ازدواج داد، و من گفتم: «باشه، حتماً. فقط برو پول وثيقه را بده و بيا.»    

          سه سال تمام خودش را بيچاره کرد تا پابه‌پاي من زندگي کند. بعد خسته شد و رفت تنها جلسة معتادان گمنام در دنيا را پيدا کرد. چه‌طور اين کار را کرد، من نمي‌دانم. در آن زمان فقط يک جلسه در کل عالم وجود داشت، که زنم رفت و پيدايش کرد، و من هم فرستادمش که برود توي جلسه. مجبورش کردم برود ببيند آن‌جا چه خبر است.

          توجه داشته باشيد که در آن روزها، معتادها خيلي منفور بودند. پليس به محض اين که خبردار مي‌شد دو تا معتاد قرار است جايي دور هم جمع بشوند آن‌جا را زير نظر مي‌گفت. در آن زمان با معتادجماعت اين طوري برخورد مي‌کردند. مردم اصلاً نظر خوشي در مورد اعتياد نداشتند. من سخت نسبت به هر کاري که براي کمک به معتادها انجام مي‌شد مشکوک بودم. مي‌دانستم با معتادها چه کار مي‌کنند؛ مي‌انداختندشان توي زندان، اساسي! هيچ برنامه‌اي نبود که بشود به آن پناه برد، جز در فورت ورث و لکزينگتن.

          من هميشه يک داستان پرسوزوگداز براي توجيه مصرف توي آستين داشتم. يک روز، بعد از يکي از آن غيبت‌هاي کبرا به بهانة خريدن دو تا نان از مغازه‌اي که همان بغل بود، برگشتم خانه و ديدم بند و بساطم دم در است. زنم قبلاً صد بار گفته بود که «بايد بروي پي کارت»، اما اين بار فرق داشت. اين دفعه لحنش جور ديگري بود. خرت‌وپرت‌هايم را برداشتم و رفتم تنها جايي که مي‌توانستم بروم: کف خيابان.    

          کارتن‌خوابي براي من چيز ناآشنايي نبود. بلد بودم چه‌طور پشت ماشين‌هاي قراضه، رخت‌شوي‌خانه‌هاي خرابه، ساختمان‌هاي متروک و خانة اين و آن بخوابم. طبعاً هيچ‌وقت از خودم خانه نداشتم. نمي‌توانستم اجاره بدهم. اصلاً بلد نبودم چه طوري اجاره بدهم. اگر سه دلار توي جيبم داشتم، تا سکة آخرش را به‌جاي دست‌وپا کردن محل سکونت صرف مواد مي‌کردم. به همين راحتي. به نظرم در دوران مصرف و کارتن‌خوابي فقط يک بار اجاره دادم، آن هم فقط براي پيش‌پرداخت. بعدش ديگر من بدو صاحب‌خانه بدو. معمولاً خيلي هم فرق نمي‌کرد چون من اغلب تحت سرپرستي دولت بودم. آن‌قدر کارتن‌خوابي مي‌کردم تا دستگيرم کنند، آن وقت سقفي بالاي سرم داشتم. اين طوري مي‌توانستم نفسي بکشم، آبي زير پوستم برود تا بعد دوباره بروم بيرون و روز از نو. 

          من حدود 21 سال پيش به معتادان گمنام آمدم2. اما به خاطر خودم نيامدم. فقط آمدم که دهن زنم را ببندم. نشئه مي‌کردم و مي‌رفتم جلسه.

          من گواهي‌نامة رانندگي نداشتم. کار نداشتم. خانه نداشتم. وصلة ناجور بودم. پول نداشتم. ماشين نداشتم. زن نداشتم، يا به عبارتي يک زن تازه لازم داشتم. تمام اين مشکلات را توي انجمن مي‌گفتم و مثلاً جواب مي‌گرفتم که «باز هم به جلسه بيا». و مي‌گفتند «قدم‌ها را کار کن.» من قدم‌ها را مي‌خواندم و خيال مي‌کردم قدم کار کردن يعني همين. سال‌ها بعد فهميدم حتي با اين که قدم‌ها را مي‌خواندم، نمي‌دانستم چي دارم مي‌خوانم. چيزي را که مي‌خواندم نمي‌فهميدم.‌

          خيلي جاها به من گفته بودند که معتاد هستم. انگ معتاد بودن ديگر به من چسبيده بود. توي ارتش، توي زندان‌ها، و خلاصه همه جا من اين انگ را با خودم داشتم. من اين را قبول کرده بودم، منتها معني‌اش را نمي‌فهميدم. بايد مي‌رفتم و چيزهاي ديگري را تجربه مي‌کردم تا بتوانم برگردم و به برنامه بچسبم.

          يکي از چيزهايي که بايد ياد مي‌گرفتم، اين بود که اصلاً اين برنامه حرفش چيست. بايد علاقه به درک اين موضوع را پيدا مي‌کردم. تا آستانة مرگ رفتم تا اين علاقه به فهميدن در من به وجود آمد. به نظر من مرگ هميشه نوعي عبرت است. من چند بار دچار بيش‌مصرفي3 شده بودم، اما اين چيزي بود که هميشه انگار خودم دلم مي‌خواست سرم بيايد. تا لب گور مي‌رفتم و عين خيالم نبود. تازه بعد که جان به در مي‌بردم، ممکن بود بگويم «خوش گذشت. يک دفعه ديگر.» ديوانگي همين است ديگر! 

          ضربة نهايي براي من وقتي بود که نزديک بود موقع فرار تير بخورم، تازه آن هم به دليل کاري که يک نفر ديگر کرده بود. اين ديگر هيچ خوشايند من نبود. دزد و پليس بازي کف خيابان خطرناک است. همه سلاح دارند، و من هيچ دوست ندارم نقش هدف تمريني براي تيراندازي اين و آن را بازي کنم. ديگر خيلي پيش مي‌آمد که پليس‌ها لولة سلاح‌شان را توي دهنم فرو کنند يا بچسبانند به شقيقه‌ام، و بگويند که دست‌هايم را بگذارم روي ديوار.

          در آخرين روزهاي مصرف که بعدش من ديگر هيچ نوع مادة مخدري مصرف نکردم، تازه خودم را ساخته بودم که پليس سر رسيد و مرا در حالي گرفت که پهن شده بودم روي سيم‌خاردارها و سعي مي‌کردم خودم را نجات بدهم. ديگر من بلافاصله هم الکل و هم مواد مخدر را ترک کردم. همه چيز ديگر برايم واضح شده بود و من نمي‌خواستم آن طوري بميرم. چيزي در ذهنم جرقه زد و با خودم فکر کردم: «قرار نيست تا ابد وضع من اين جوري باشد.»

          بعد از آن آخرين مرخصي از انجمن، فهميدم که ديگر مي‌توانم قدم‌ها را کار کنم. نتيجة بي‌واسطة اين کار، تغيير کل زندگي من بود. من سخت مشغول کار کردن قدم‌ها شدم، و سعي کردم که بفهمم، واقعاً بفهمم که حرف بر سر چيست. متوجه شدم که طي هر کدام از قدم‌ها مستلزم اعمال خاصي است. من بايد در عمل پيدا مي‌کردم که مصداق هر يک از قدم‌ها در مورد من چيست. من هميشه فکر مي‌کردم قدم‌ها در مورد ديگران مصداق دارد، نه خودم. 

          حالا برويم سر موضوع خدا و روحانيت. من مدت‌ها قبل درِ اين قضيه را بسته بودم و گذاشته بودمش توي کليسا، و هيچ کاري هم با کليسا نداشتم. بعد فهميدم که خدا و روحانيت را لزوماً قرار نيست توي کليسا پيدا کنم.

          من بايد ياد مي‌گرفتم دست به عمل بزنم. واقعاً داستان غريبي است. زندگي من آن قدر عوض شده که تقريباً باورم نمي‌شود کجاها بوده‌ام. البته مي‌دانم که از کجا به اين‌جا رسيدم. چيز‌هايي هست که پيوسته اين را به يادم مي‌آورد. و من اين ياد‌آوري پيوسته را که وجود تازه‌واردها و صحبت با ديگران است، لازم دارم.

          اين برنامه اکنون جزئي از وجود من شده است. جزئي از حيات و طرز زندگي من است. امروز چيزهايي را که برايم اتفاق مي‌افتد بهتر مي‌فهمم. ديگر جنگي با روزگار ندارم.

          من به جلسات معتادان گمنام آمدم تا مسئوليت‌هايي را که به من داده شده بر عهده بگيرم. امروز ديگر لاابالي نيستم. من به آن محبت و غم‌خواري و همراهي که در NA جاري است معتادم؛ و چشم انتظار بسيار چيزها از اين دست در زندگي‌ام هستم.

          مشکل من اعتياد است. بخشي از آن مربوط است به مواد مخدر در مقام راهي براي فرار از زندگي، و بخشي هم مربوط است به آن‌چه در وجود من نهفته، همان وسوسه و اجبار. و امروز من ابزاري براي مواجهه با اين‌ها دارم. اين ابزار، دوازده قدم بهبودي است.

 

نويسندة اين مطلب که از چاپ اول کتاب پايه انتخاب شده، در جايي زندگي مي‌کرده که خيلي‌ها آن را بهشت مي‌خواندند، اما چنان که اين مرد ساحل‌نشين در مطلبش آورده، «خرابات توي کلة ماست». به کمک NA، او اکنون به آرامشي دروني و راه جديدي براي زيستن دست يافته است.

 



1. بحراني که در اکتبر 1929 در بورس نيويورک به وجود آمد و تا 1935 ادامه داشت و باعث ورشکستگي و فقر بسياري از مردم در سراسر آمريکا شد.  

2.  اين متن در 1981 نوشته شده.

3. Overdose: مسموميت ناشي از مصرف بيش از حد مواد مخدر، که منجر به اغما و گاهي مرگ مي‌شود. 

ارتباط با کميته وب سايت وآدرس جلسات شوراي منطقه ايران
تغییر تصویر